|
صبح تا شب این شده کارم که واسه ی چشات بیدارم چشمامو هم میذارم و سعی می کنم مثل یه آدم معمولی واسه چند لحظه نبودت رو تصور کنم، میخوام احساس کنم که نیستی و کمی به کارای دیگه م برسم ... لرزش پلکهام اولین اتفاقیه که میفته، پشت چشمای بسته م فقط تو رو می بینم، پس چشمامم باز می کنم که بهونه ای نمونه و همزمان رعشه ای به تنم میفته، دو سه قطره اشک به نظرم شورتر از خون دلم در اثر فشاری که به پلکهام آوردم میاد پایین و دست آخر همه اینا تبدیل میشه به بقضی که توی گلوم جا خوش می کنه و با هر نفس عمیقم نه تنها نمیشکنه بلکه میشه یه درد بی مرهم که با هر نفس دردش توی سینه م می پیچه و لحظه به لحظه از زندگی سیرم می کنه. صدات تو گوشم زنگ می زنه، از بیان یه حس واقعی عاجزم می کنه و چیزایی که می نویسم قطره ای از این دریا رو هم شامل نمیشه، یه صدا که مدام حرفهای دوست داشتنی و متناقضی رو تو گوشم زمزمه می کنه، شایدم "بچگونه" که در اینصورت مقصر نه تویی و نه من. مقصر همین احساس بچگیه که من دوست دارمش، بیشتر دلم میخواد با همین دیوونه بازی هام سنم بالاتر بره و بیشتر از همه اینا زود تموم بشم، اونوقت با خیال راحت سرمو روی دامنت بذارم و به آشیون لب هات دست درازی کنم. با چشمای خمارت حرف بزنم و راز دلت رو بتونم توشون بخونم، بهم نگاه کنی و لبخند بزنی، بگی اومدی تا همیشه پیشم بمونی. خستگی نه! خستگی تو کار نیست، با من از محالات حرف نزن ... مگه تو خودت بعد از این همه سال عشق پاکی که تجربه کردی ازش خسته شدی که از من انتظار داری بعد از این مدت کم بگم دیگه نمی خوامت، دیگه دوستت ندارم. باور کن جایگاه خودمو گم نکردم، گناه من چیه که دلم کسی رو میخواد که همجنس خودم نیست؟! گناهم چیه که عشقم ساده ست و خارق العاده نیست؟! اگه دلت میخواد بشنوی باشه ادامه میدم: قبول دارم که قصه ی من و تو یه بازی کودکانه بود و بس، حالا اگه من بازنده م تو منو ببخش ... امروز، بیست و سوم اسفند روزیه که تو یادم انداختی، روزی که دل عاشقم واست لرزید، روزی که هردومون بچه شدیم، روزی که بهم ثابت شد بدترین درد دنیا برام دوری از توئه. ناکردار مثل سم می مونه، یهو می گیره می کشه آدمو ... یکسالگی عشقم رو دارم تنهایی جشن می گیرم، چقدر سخته تنهایی جشن گرفتن ............ یه وقتایی پیش خودم میگم کاش به حرف ف.... که مدتها قبل بهم گفته بود گوش میکردم و یه مدتی تنها میذاشتمت تا شاید خودت برمی گشتی، شاید اون موقع یه مدت تنهایی واقعاً برات لازم بود، اما باور کن نمی تونستم، همینطور که الان نمی تونم، اونطور نقش معشوقه بودنت تو دلم کمرنگ میشد و نمی تونستم باهاش کنار بیام، نذار پای خودخواهیم، بذار پای عشقی که جز با خلوص نیت بهت نداشتم. یه وقتایی هم که میام مثل یه آدم عاقل به حس بینمون نگاه می کنم، با وجود اتفاقاتی که بینمون پیش اومده می بینم باید هرچه سریعتر تمومش کنم اما بازم نمی تونم. عشقت مثل خون توی رگهای بدنم جاریه، نفسم جز به آرزوی داشتنت بالا نمیاد، واسه فراموش کردنت خیلی دیر شده، برام زیباترینی، نمی تونم جای خالیتو تو دلم با کس دیگه پر کنم، عطر تو رو میخوام نه شکوفه های دستچین شده رو، نمی تونم تنهاییتو ببینم، نمی تونم دلتنگ ببینمت، میشکنم! خودت منو بشکن، نذار دیگران غرورمو بشکنن! نمی تونم با غم تنهات بذارم، نمی تونم به خودت بسپارمت می دونم مراقب خودت نیستی، چی میشه دلت مال من باشه، دلی که تا حرفی از دلت میشنوه فقط می لرزه ... پ.ن: چقدر تنهام، چقدر خسته، چقدر پررو!!! عشقمم یکساله شد.
به چی داشتم فکر می کردم؟ همین یه ثانیه پیش بود ها ... لعنتی! رشته ی افکارمو چی باعث شد گم کنم؟؟ _ نه این فرم نوشتن زیاد دربرگیرنده نیست باید ادبی تر هم باشه: مدتی می شود که قدرت تمرکز خود را از دست داده ام و بهتر می ترسم! مگر "ترس" چیست؟ خیال نکنید منظورم از ترس همان حس تعریف شده ایست که فرزندانتان را از آن بیم می دهید، ترس من گونه ای تلقین ارادی است ... نژادی از سموم ساده زدایی! زندگانی ام در پس بُهت و ناخوانا می گذرد. هر از گاه قدرتی غریزی از درونم کاسته می شود بی آنکه حتی در شب های مهتابی ام انرژی مازادی به روانم ارزانی گردد. پژمردگی هایم را دگر عقده سنجی نیست که پاسخگو باشد، شیون هایی از وجودم برمی خیزد که مرا از خود می ترساند، عاطفه ام را از من می راند ... گویی در ورودی دریچه ی آئورتم تعدادی بچه گربه به جان هم افتاده اند. سهم من از حوادثی که پیرامونم رخ می دهد به پارازیت امواج رادیویی محدود می شود و این است مسیر پیوسته نورانی آدینه برای من. بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووع
چه گریزیت ز من؟ چه شتابیت به راه؟ به چه خواهی بردن در شبی این همه تاریک پناه؟ مرمرین پله آن غرفه عاج ای دریغا که ز ما بس دور است لحظه ها را دریاب چشم فردا کور است نه چراغیست در آن پایان هرچه از دور نمایان است شاید آن نقطه نورانی چشم گرگان بیابان است می فرومانده به جام سر به سجاده نهادن تا کی؟ او در اینجاست نهان می درخشد در می گر بهم آویزیم ما دو سرگشته تنها، چون موج به پناهی که تو می جویی خواهیم رسید اندر آن لحظه جادویی اوج! عصیان، فروغ
اون پرنده تو بودی، پیرهن ابرو درید کاش میشد با هم بزرگ بشیم، اون وقت نیازهامون هم با هم شکل می گرفت و با هم یکی بودیم، همینطوریشم گاهی حس می کنم از همون اولِ اول با هم بودیم، از همون بدو تولد هردومون از یه نطفه پامونو به این دنیا گذاشتیم و مکمل هم بودیم، بچگیمون باعث شد از درک هم عاجز بشیم و فقط به این خاطر که به دوست داشتن هم عادت کردیم به هم دروغ بگیم، با هم نمی تونیم و بی هم می میریم ... (من بی تو می میرم) چه بد ... راستشو بخوای من یلدا، روز عُشاق، تولدت رو و همه اون روزای خوبی رو که امسال سرسری ازمون گذشت در نبودت و تنها با حضور خاطرت در قلبم جشن گرفتم، بی تو بودنی که برام بوی باتو بودن رو بده ترجیح میدم به اینکه بذارم قلبم پارکینگ احساسات این و اون بشه، بهترینم حالا که چشمای نازت منو دیده دلم میخواد قصه ی عشقتو، شنیدن صدای پاتو، بوسیدن گونه هاتو، آرامش در خلوتت رو تا وقتی زنده هستم روی یه دیوار بلند نگه دارم و من و تو اولین زمینی هایی باشیم که دیکته کنیم سرمشق عشق رو به عرش آسمون ها. لرزش زانوهام توی اولین قراری که دیدمت، دعاهایی که واسه همیشه موندنت کردم و هیچکدومش اثر نکرد، نگرانی هام، شب بیداری هام، امید به آینده ای که هنجار و آرمانش فقط تو بودی ... وای نکنه دارم خواب می بینم که نیستی و ازت بی خبر موندم ......................... بشین پیشم، دستتو بذار رو پیشونیم، قلبم، نمی دونی دستای کوچیکت چه معجزه ای میکنه خانم کوچولو ... هنوزم نمی شنوی صداشو؟ به خاطر تو داره می تپه، نوازشش نمی خواد بکنی، یه سیلی بخوابون پای گوشش! تا بفهمدت!! تا درکت کنه!! مبادا تو درکش کنی، مبادا اراده کنی تلاششو به چشمت ببینی، مبادا "پاک" تصورش کنی، مبادا ... اونه که تو رو میخواد تو که اونو نخواستی، اونه که به خیال خودش بیشتر از همه ی آدما قدرتو می دونه، حرف من و تو و هیچکس دیگه هم تو گوشش نمیره، اونه که شیفته ی این بچه بودن و بچه موندنیه که بهش گفتی، تو چقدر قدر اونو دونستی؟! روزی که به ملاقاتت اومدم هیچ از خودت پرسیدی چرا دستام خالی بود؟ همیشه فکر می کردم یه آدم عاشق روزی که ملاقات عشقش میره باید ساده باشه، ساده تر از گلبرگ یک گل، هنوز که هنوزه خدا رو شاکرم که اون روز از فرط هیجان به زانو نیفتادم. گاهی با خودم میگم اون روز نسنجیده ترین حرفهای عالم بینمون رد و بدل شد اما هرچی بود توی اون حال و هوا شد بهترین روز سالهای اخیر و تمام عُمرم ... الانم تا جایی که بتونم بخاطرت خودمو سرزنش می کنم چون لحظه هایی بود که از ته دل تو رو پرستیدم و اینکه از دستت دادم به خاطر بی لیاقتیم بود تا بچگیم. پ.ن: بانوی نازنین ببخش منو به خاطر حرفی که دیروز حین غلبه یه حس نامعلوم بهت زدم و حتی از گفتنش در اینجا هم شرم دارم ... بدقولی هم کردم نه؟ بازم ببخشم که بخشنده ترین آدمی هستی که می شناسم.
روز میلاد: مطلبی با عنوان بالا می نویسم و برخلاف سایر نوشته هام چون این یکی رو برای تو نوشتم ویرایشش هم می کنم، از وقتی بیدار شدم فراموش کردم امروز چه روزیه و بعد که یادم میاد هرچی تلاش می کنم نمی تونم خودمو متقاعد کنم که با "نامه ای پُر از دلتنگی" تولدت رو بهت تبریک بگم. مدتیه از دلت دور موندم و حتی دلم نمی خواد با دلتنگی های مسخره ای که روی این صفحه حک میشه ناراحتت کرده باشم ... آخه نازنینم روز تولد تو روز تولد تموم خوبی هاست، تموم زیبایی ها، تموم غنچه ها و شکوفه ها ... تولد تموم دل های بی تابی که از اول سال منتظر وصال چنین روزی بودند و براش لحظه شماری می کردند ... و تو عزیز دل! فرشته ای که خدا عوض دو بال دلی پُر از سخاوت بهت بخشیده، فرشته ای که اونقدر زیبایی داره که می تونه پرنورترین ستاره ی آسمون باشه، اونقدر باهوش که می تونه شاگرد اول دانشگاه باشه، اونقدر مهربون که هیچوقت از خوبی ها و کمالاتش کم نمیشه و اونقدر عزیز و تودل برو که می تونه خاطرجمع باشه اگه روزی خدای نکرده از روزگار دلش بگیره و خاطره هاش ابری بشه، چشمی تاهمیشه چشم براه اومدنش و دلی هست محرم و مشتاق اسرارش ... این میشه که "نامه ی پر از دلتنگی" رو تا می کنم و توی جیبم میذارم و از ته دل داد می زنم: آهای آدما همچین روزیه که عشق من پاشو به دنیاتون گذاشته، نبینم کسی مزاحم فکر و دلش بشه، نفهمم کسی بش چپ نگاه کرده! ع.... جونم تولدت مبارک باشه، ایشالا تا وقتی می تونی بی نیازیت رو به رخ همه بکشی عمر کنی، نمی دونی بعد از این همه مدت چقدر خوشحالم که هنوز عاشقم، عاشق تو! از اینکه هیچی از این نیروی عشق و احساسی که بهت دارم در من کم نمیشه ... عشقم، گلم، عسلم، صنمم، تولدت مبارک! شب قبل: دیشب یه نفر بخاطر تولد تو به من هدیه داد، انگار با یه نیروی ماورای طبیعی از درونم آگاه بود، مثل اینکه خبر از افکارم داشت و شاید به خودشم الهام شده بود، نمی دونم ... حالا به نظرت چی بهم داد؟ چی؟ نشنیدم بلندتر بگو؟ نمی فهمم داد بزن! هان؟ آها، نه اون نه، یه چیز دیگه ... چیه کم آوردی؟ نمی تونی حدس بزنی؟ باشه خودم میگم بهت، اون "تو" رو بهم داد، نه نه اشتباه نکن منظورم خدا نیست، دیشب واقعاً یه غریبه "تو" رو به من داد، یعنی یه نفر که روز تولدت رو می دونست کادویی بهم داد که وقتی بازش کردم داخلش "تو" بودی، باور کن سر به سرت نمیذارم ... نه بابا دروغم کجا بود؟! به خدا نمی خوام دست بندازمت، به جون خودت همین اتفاق برام پیش اومده و توضیح بیشتری هم ندارم که بدم، فقط چند دقیقه بهت خیره شدم و بعد "تو" رو به اون پس دادم، چون از یه طرف اگه می خواستم قبولت کنم هروقت چشمم بهت میفتاد مثل همون لحظه تر میشد و حسابی ضایع می کردم و اگه می خواستم "تو" رو ازش بگیرم و به خودت هدیه ت بدم اولاً که طرف حسابم استرس روبروشدن با خودت بود که نمی تونم از پسش بربیام و دیگه هم اینکه تو که به "تو" نیاز نداری. تو یه دونه ای و اون یکی "تو" یه آینه از خود تو. بازم چند لحظه بهت خیره موندم، در همون حال که نشسته بودی گونه تو بوسیدم، از خالقت تشکر کردم و بعد تو رو به خودش سپردم و ازش خواهش کردم مراقبت باشه تا روزی که دوباره دلت منو بخواد و بتونم به خودت بسپارمت.
در ازدحام و تشویش آمیخته با گرمای چندش آور یک بعد از ظهر اسفندماهی، پی ملاقات با دوستی مسیر دانشگاه تهران تا انقلاب را شتابان و آشفته با گامهای بلند می پیمایم ... بی توجه به شلوغی جمعیت، غرق در افکار درهم و برهم و پریشان خود در صددم تمرکز خود را به راهی که می روم و راهی که در پیش دارم از دست ندهم، هرچند در شلوغ ترین نقطه ی شهر طی طریق می کنم ... گامهای منظم و جفتگیرانه و دست به گردن هم آویختن دختران و پسران جوان، عشوه های کنار خیابانی دلبرکان سودازده ی گارسیا مارکز و حتی شیشه های دودی و پرده دار خودروی در تلاشم به انتشارات امیرکبیر که محل نخستین ملاقاتم با او بوده توجه نکنم و به ماندن در ننگ توهمی که در آن سیر می کنم جامه ی استفراغی درونی بپوشانم. دو خودروی کنار هم پارک شده با پلاک هایی متعلق به دهه ی شصت که قدوم امثال من را سد می کنند و سبب می شوند پا به بزنگاه پیاده رو بگذارم بی اختیار مرا یاد رفیق بنگی و صمیمی ام "س" می اندازند و خاطره ی شبی که آخرین سیگاری اش را کنار هم نشستیم و بار گذاشتیم و اینک برای همراهی این ملاقات بی واسطه او را دودر کرده بودم، جالب است که دلگیری نزدیکترین دوستان بر حال من افاقه ای ندارد و صرفاً من باب دانستن گوش هایم را بهشان قرض می دهم. در پیاده رو صدای زنگ گوشی پسرک جوانی که در آن شلوغی در حال صحبت هایی آتشین مزاج با مخاطب ونوسی خود بود جای اینکه مرا از خنده روده بُر کند، سردردی عجین شده با هم بقض هایم را برایم به ارمغان می آورد. دیرم شده، تا ساعتی دیگر روح مرا در جهنم امیال به دار انتقام می آویزند و من در مسند پوچی شاهدی بیش نخواهم بود. بلیطهای عاشق پیشگی ام را که در تمام طول این سالها در دخمه زیرین بام خانه ی همسایه دیوار به دیوارمان که مشتی کفتر چاهی داشت پنهان کرده بودم اینک باید همچون فروشنده های کتب کمیاب دستفروشی شان کنم و آن تعداد را که بر روی دستم می ماند جمع کنم تا متصدی بلیط اتوبوس واحد میدان پونک که پیرمرد عجول و راغبی در پاره کردن بلیط هاست آنها را پاره کند و روی سرم بریزد. در آن آشفته بازار، در یکی از فرعی های حوالی میدان ، در کوچه ای خلوت که انبوه از اتومبیل های پارک شده وجود دارد، میان دو خودروی نخستین چشمم به دخترک هم سن و سالی می افتد، چهره اش را نمی توانم ببینم اما آنطور که از ظاهرش یعنی تیپ معمولی دخترانه، پلیور صورتی، کوله ای بر دوش و تعدادی دفتر و جزوه در دست چپ، با شخصی در آنسوی خط جر و بحث می کند ... همین امر کافی ست تا گام هایم مختل و آرام شود و فریادی که با بقض برمی آورد: "مگه ما چقدر با هم بودیم؟" و گوشی و جزوه هایش را به طرفی پرتاب می کند و صدای برخورد گوشی او با دیوار است که وادارم می کند رو به سویش کنم و هق هق گریه ای را می شنوم که شاید خلاصه ای باشد از همه چرندیاتی که گفتم. آخرین کام از سیگار تازه روشن شده ام را می گیرم و خاکسترش را مزه می کنم، عجیب که سرفه ام نمی گیرد.
در لجنزار درون محرک ها و مبدل هایی کار گذارده شده که هریک به طرق متنوع قادر به اثبات تابعیت و پوچی ذاتی بشریت اند. فتوای حفظ مانده ی غیب گویان و آن دست از گوسپندانی که در طول چندین دهه گورکنی آداب چریدن را خوب بلد شده اند و بکارت خود را هنوز به تاراج نگذاشته اند، ازین سیاست مستثنی نیست و برفرض مثال وقتی حرامزادگی یک از شخصیت های ملکوت اعلی را در محضر وجدان دل سپرده ات به سوی بارگاهش بالا می آوری و روحش را به سُلابه می کشی، اگر جنبه اش را داشته باشی خواهی توانست برای لحظاتی خود را صاحب قدرت بنامی و از شرافتی که هیچگاه در وجود مزهک و مومن نمای پدرت نیافته ای احساس خرسندیِ پوچی کنی. تعجب از ابهام خلقت و از پیش تعیین شده بودن روزمرگی های رقت بار بشریت همواره صاحبان فتوا را عاقل جلوه داده و علاج این مشکل یک جفت چشم انگل بینانه ست که چه بسا با داشتنش بتوان از اظهار وجود در چند صد فرسخی این جماعت دیونما احساس چندش کرد و حتی جانوران را در مقابلشان پرستید و پس از همخوابگی با فاحشه ی قصه بوی گند عرق تنش را تا مدتها به رخش کشید و آن پسرک فقیر و حرامزاده ای را که از همخوابگی با خواهر خود شرم دارد و با یادآوری رقص شهوت انگیز خواهر در پیش چشم نامردانی در کافه تریای محل در خاطرش، آلت خود را بر دنبه ی گوسپندی فشار می دهد، شریف ترین آدم نمای روی زمین نامید.
احساس عبارت است از باور راستین دروغ نخستین، شگردی برای تخلیه، در نوع خود جذبه، نقطه ی مقابل منطق، نقطه ای پر از اشکال، عمدتاً پایه گذار احساس کسی است که شناخت درستی از خود نداشته باشد، احساس یعنی جرعه ای از انسان که وجود خارجی ندارد، وابستگی به امانت جهت امنیت، امانتی که اکثراً به دلایل واهی سپرده نمی شود، لباسی که دگمه ندارد و جاوصله هایش همه گم اند، احساس یعنی اولویت آخر، روشنایی مفرط، غیرقابل تحمل، یعنی تابوتی برای واپس زدن جنازه ای دیگر. احساس یعنی یک از دو، یعنی پنجاه درصد بی نتیجه، یعنی ضعف، یعنی منت، واقعیت دور از ذهن، پنجره بدون پرده، پلکان بدون نرده، سبزی که زرده، سنگی که سرده ... احساس یعنی زنگ ترحم، یعنی در اوج بیداری گُم، کلاف سردرگم، تنهایی بی لذت، تقدیر بی حکمت، احساس یعنی وحشت، در قعر ظلمت شب، احساس یعنی بی اینکه بخوای دروغ حلال مشکلاتت شده، یعنی ازین پس باید به خودت دروغ بگی، احساس یعنی سختی زندگی، تلخی بودن، خنده آور، تهوع آور، یار بی یاور، بازی بی داور، اطرافیان همه داور! احساس یعنی تراژدی بی دلیل، شهوت انسان ذلیل، آبی که سیلاب بوده، عروسی که مهتاب بوده، خفاشی که عقاب بوده، احساس یعنی تقاص، یعنی خودارضایی در عشق، بستری به نام دام، قصری به روی پشت بام، سجاده ی جوان خام، احساس یعنی مُسری و مُزمن، بی ایمانی مومن، بلای درونی ممکن، کم طاقتی نابهنگام، در عشق امکان الهام، معبد و معبود در ایهام ... احساس یعنی قارقارکردن حین همنشینی با گله ای کرکس حلقه شده به دور استخوان های کبود زاغکی نگون بخت. احساس یعنی زیادی کردن سر به تن، سپوختن و ساختن، بر کره اسبی تاختن، سالهای باختن ... احساس یعنی رقص بی ترانه، ناله های شبانه، گهانه و گمانه، شاخه بی جوانه، توجه به جوانب! احساس یعنی سعادت داروغه، متروکه ای مخروبه، یعنی هرچه بوده نبوده، احساس یعنی نبود خدا، افسار دست کدخدا، تماشای فال ناخدا ... احساس یعنی بی واژه سخن گفتن، بی نامه خبرکردن، احساس یعنی طعم گس خرمالو، یعنی غروب به بعد، خورشید بعد از غروب، احساس یعنی غرور لگدمال شده، یعنی برهنه ماندن در مخیله ناقص دیگران، یعنی قامت گرفتن بر سینه عجز خویشتن، احساس یعنی نفر و نفرات و در مقابل خادم و خدمات، احساس یعنی محو و ناپدید، ساقه ی درخت بید، اعتیاد مُزمن و شدید، اشکی که او ندید، مرغ از قفس پرید ... احساس یعنی کوچه ی تنگ و تاریک، در قصه جای باریک، مفهوم لغوی کوته بینی، تلخی ذکر، پرواز بی بال، تنفس در آب، جهش در اعماق، بستر بی هم آغوش، احساس یعنی یک عمر خاموشِ خاموش. و بیش از هرچیز احساس یعنی یک بهانه ...
B _ "چطور؟ یعنی تو امسال چیزی یاد گرفتی که قبلاً آن را نمی دانستی." "هیچ، به همین دلیل من عاقل ترم. من یک سال اضافه برای آموختن هیچ صرف کردم." B دامیان گفت: "من نفهمیدم اگر تو به آموختن هیچ ادامه بدهی، زندگی سخت و سخت تر می شود." _ "آموختن درباره هیچ آن را سخت تر نمی کند، بلکه آن را ساده تر می کند. اما مردم زیادی هستند که مثل دامیان مرتکب اشتباه می شوند و فکر می کنند که آن را مشکل تر می کنند. این یک اشتباه بزرگ است." او گفت: اگر تو زندگی را هیچ می دانی، پس برای چه زندگی می کنی؟" _ "برای هیچ." او گفت: "اما من از اینکه زن هستم، خوشحالم و این هیچ نیست." _ "زن بودن همانقدر هیچ است که مرد بودن هیچ است." من موضوع را بیش از حد ساده کرده بودم. واقعیت هم همین بود. دامیان خندید: "پس تو چرا مرتب نقاشی هایت را خلق می کنی؟ آنها بعد از مرگ تو هم وجود خواهند داشت." _ گفتم: "این که چیز مهمی نیست." او پافشاری کرد: "یک ایده است که باقی خواهد ماند." _ "ایده ها هیچ چیز نیستند." B اما این کار او را ساکت نکرد و گفت : "خوش گذراندن تا حدی که ممکن است." حالا فهمیدم که می خواهد چه کار کند. او می خواست که من تشویق شوم کمی پول نقد به آنها بدهم که تا بعد از ظهر آنها را خرج کنند. B گفتم: " خوب این به این معنی نیست که اگر تو به هیچ معتقدی، آن هم هیچ چیزی نیست. تو باید با هیچ طوری برخورد کنی که انگار چیزی است. باید بتوانی از هیچ چیزی به دست بیاوری." این حرف او را بیچاره کرد. _ "چی؟؟؟" من حرفم را کلمه به کلمه تکرار کردم، که کار خیلی سختی هم بود. "این به این معنی نیست که اگر تو به هیچ معتقدی، آن هیچ چیزی نیست." علامت دلار از جلوی چشمان دامیان گفت: "بسیار خوب، فرض می کنیم که من به هیچ اعتقاد دارم، پس چطور باید خودم را متقاعد کنم که یک هنرپیشه یا نویسنده بشوم؟ تنها انگیزه کتاب نوشتن من این است که معتقدم در نهایت یک چیزی از کار در خواهد آمد، که اسمم روی آن است یا اینکه هنرپیشه ی معروفی خواهم شد." من به او گفتم: "تو می توانی هنرپیشه ی هیچ بشوی و اگر واقعاً به هیچ معتقدی، می توانی کتابی درباره اش بنویسی." _ "اما برای معروف شدن آدم باید در مورد موضوعی کتاب بنویسد که مردم به آن اهمیت بدهند. من تکرار کردم "همه چیز هیچ است." او گفت: "بسیار خوب، من با تو موافقم." برگرفته ازکتاب فلسفه های اندی وارهل ترجمه و تالیف: افروز یثربی
تسلیم آره، درست گفتی. ولی متنفر نه! بیشتر از اون برات متاسف شدم. حالا که دلت هیچ رقمه با من پا نیست، حالا که از طرز برخوردات شیرفهم شدم مرز عشق و نفرت برات از یه مو باریکتره، حالا که میخوای پی عشقت توی آسمونا بگردی می بینم که حق با توئه. چی می تونم بگم بهت ... چه می دونم، شاید خودتی که غمو دوست داری. نتونستم با طرز فکری که در موردم کردی، مخصوصن حرفایی که تلفنی بهش زدی کنار بیام. حالا اون بیشتر از من دوستت داره. نمی دونم چرا وقتی اینو بهم گفت خودمو زدم به بی خیالی ... چقدر عذاب آوره در موردت طوری قضاوت بشه که تو اونطور نباشی. دیشب تا پنج صبح تا تونستم بهش فکر کردم، دست آخرم به این نتیجه رسیدم که هیچی از خودم ندارم، نه خونه، نه کار ثابت، نه حتی احساسی که کودکانه و احمقانه خطاب نشه. حتی برای کارهایی که خواستم و نتونستم برات انجام بدم دیگه عذاب وجدانی ندارم، تا جایی که بتونم دیگه به بلاگت سر نمی زنم که کمتر فکر دلتنگیات به سرم بزنه، فکرایی رو که در موردت می کردم، حرفایی رو که جای تو با عکست زدم و حس می کردم صدامو میشنوی دیگه نمی خوام ازت پنهونشون کنم، یکی از موضوعات بلاگم رو گذاشتم "نامه ای دیگر به تو" که هروقت دلم هواتو کرد، حرفایی رو که باهات دارم اونجا بنویسم نه اس ام اس نه هیچ چیز دیگه ... می دونم تو هم اینطور راحت تری. نه ازت بدم میاد، نه دیگه زیاد دوست دارم، نه منتظرم که برگردی، نه اینکه دوباره بری ... فقط دلم میخواد اینا رو که می خونی اون لبخند رضایتی که تصور می کنم روی لبات نشسته باشه، لبخندی که امیدوارم تو رو از چاله به چاه نندازه و کمکت کنه یه تصمیم جدی توی زندگیت بگیری، یه تغییر روند اساسی ... حالا می تونی سرتو بذاری رو بالش و قمیشی گوش کنی و یه نفس عمیق بکشی، بعد به خودت بگی: باخت، تسلیم شد، گورشو گم کرد ... اما اگه هنوز یک صدم درصدم به حسی که بینمون بود ایمان داری بگو "سکوت کرد". این حرفا رو هم پای بچگیم نذار که بخاطر این مدت که تحملم کردی شرمندت بشم، قبول دارم که بد بودم. راستی پیشاپیش تولدت مبارک ... اینم از کادوی تولدت مجازی بودنش رو به مجازی بودن دنیایی که درش با هم بودیم ببخش. با تمام وجود برات آرزوی سرسبزترین و پویاترین لحظه ها رو دارم و اینکه هرچه سریعتر به اون عاشق خوشبختی که فکر می کنی لیاقت احساس، پاکی و نجابتت رو داره برسی و از حصار این انتظار بیرون ببینمت.
|
About![]()
من ديگر به پرندگان هيچ نخواهم
Home |