تبليغاتX
تولد آخر

تولد آخر

تبديل به آدم ديگري شده ام، حتي مجنون ديگري .. نمي دونم چرا همه از من!! توقع دارن و من بايد بسوزم و برقصم به ساز اين دنيا و آدماش. يه وقتايي كه با خودم هم صحبت ميشم می بینم جاي اينكه بزرگتر بشم، پيرتر شدم و شاید بی دل.

.....

اما تو عزيز دل .. تو كه دلتنگي ات حتي كتيبه ي دلنشين عشق ..

يه وقت آسمون دلت ابری نشه اگه ازم خبري نميشه، اگه ساكتم، اگه هيچي نمي گم، فكر نكني فراموشت كردم .. فكر نكني داره بهم خوش ميگذره .! فكر نكني بهت فكر نمي كنم .! هر لحظه.. هر ثانيه.. هر صدمش.. هر هزارمش..! تو خاطرمي .. تو قلبمي .. همنفسمی .. غرورته که به من اعتماد به نفس میده برات بنویسم.

خسته ام از این عشق .. از این جملات و عکس ها و عطرهای زیبا و تکراری .. 

منتظرم .. منتظر اون روز كه بشه تموم اين روزا رو بهت ببخشم و وجب به وجب تنهاییتو از نرگس و عقاقی سرریز کنم .. سرمو روی پات بذارم و اونقدر خودمو درگیرت کنم تا به خالق اين همه احساس و پاكي برسم.

با تو ام اي سكوي بلندپروازي تا مرز خوشبختي .. با تو مانع به جاي رد نشده در چند قدمي سقوط آزاد .. با تو اي پرواز پرپر به سوي آنچه وصال مي پنداري اش .. با تو اي آخرين بازمانده از ديار ليلي و شيرين ..

بس است!

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت3:26 بعد از ظهرتوسط مهدی | |

عشق من پاكِ و پاك            

                                عشق من نابِ و ناب

         عشق تو زود زوديه          

                    مثل خوابِ مثل خواب ..                                                          

+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت8:13 بعد از ظهرتوسط مهدی | |

مي گويي آغوشي از من گرمتر، قلبي رئوف تر و بخشنده تر از من دارد و چه بي تابانه زهر عشقت را تا آخرين جرعه سر مي كشم و سكوت مي كنم .. با لب های بسته آخرين بار نامت را فرياد مي كنم، دستت را در بازي دلدادگي خوانده ام و به ضريح قلبت دخيل بسته ام، اين روزها كه نيستي با خاطرش قلبم را هم بستر مي كنم.

رو به آينه مي ايستم و و دستي به پيشاني ام مي كشم، از پشت سر باغرور خيره ام مانده اي، از چپ، از راست .. در قلمرو اتاق كوچكي كه خلوتم در آن حكمفرماست شبيخون می زنی، حیاتم را نمي پذيري و از هر سو مي خرامي، در هرطرف حتي در آينه پديدار ميشوي، از نگاهي به نگاه ديگرت طلسم مي شوم، چه با شكوه حقارتم را تحت نظر داري ، چه متواضع از نوك قله، اعماق دره را به تماشا نشسته اي، می ترسانی و لذت می بری!

دستي نيز به پيشاني صاف تو مي كشم، پلك هاي داغت را آرام مي بندم تا آرام شوي، مظلوم ميشوي، معصوم ميشوي، پرنده اي خيس و در راه مانده مي ماني كه در پس آن پلك هاي بسته گفتني ها داري، خواب و خيال من شده اي، پناهت مي دهم، پناهگاهت ميشوم، هم سطح ميشويم، هم صدا، هم بغض، هم لبخند، هم آواز .. زير يك چتر باران را به نظاره مي نشينيم، از آرامش تو من هم آرام مي شوم و دلشكسته آنگاه كه نتوانم معصوميت را از سیاهی چشمان نيمه بازت بخوانم. خاطرات خاكستري ميانمان چه عاشق كشانه عرض اندام مي كنند و من چه مغرورانه بهشان پوزخند مي زنم، ديريست آنها را به باران پائيز سپرده ام، باران هم بقض مي شود، باران هم آواز مي شود:

چند روزه بارون داره مي باره .. بوي شكستن برام مياره ..

ميگه غزلپوش تو رو نمي خواد .. ليلاي خوابت ديگه نمياد ..

دستانت را مي مي بويم، در مقابل چشمان بسته ات رشد مي كنم و پا مي گيرم و تو چه داني از احوال دلداده ی سينه چاك؟. مرا به ديدن ظاهر تحميل مي كني، به آغوش كسي كه هيچگاه در غم و پناهمان جايي نداشت و من بارها و بارها تو را به بازي كودكانه عشق دعوت كرده ام و ماه هاست چشم براهت نگریسته ام، بي كسي و دلتنگی هم بازي ام شده اند .. كي بوده اي؟ كجا بوده اي؟ كي و كجا بوده اي كه از گرماي آغوشی عاشقانه گرم شوي؟

آري، دلبر كام ديده ام، ديوانگي هايم را ديده اي، دلدادگي هايم را از همه كس داناتري، بر من عالمي! چرا بايد با فكر اينكه منو نمي بيني دلم بلرزه و دنيام رو سرم خراب بشه؟. تو اینطوری راضی میشی؟!

عاشقي را نه از بازي شبنم و سحر، نه از خلوت گل و بلبل، نه از پيشاني نوشت شمع و پروانه، نه از زخم زبان خود و مرور بی ثمر خاطرات، كه از قلب من بياموز كه فروتني را با خاكسترشدن تجربه كرده و گوهر حيات بي سر و سامان خويش را در كمال آفرينش تو مي بيند.

+نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت8:10 بعد از ظهرتوسط مهدی | |

رسم و مذهب راهيان دلسوخته چگونه است كه نمي دانمش. به كدامين سو بايد رهسپار بود، بزرگراه بشريت، ديار دنياخواهان و يا قلعه وامانده ي عشاق؟!

كار من از اين افكار و اوهام شيرينت گذشته نازنين و در رويايي فراسوي خيال ساليان سال با تو و در كنار تو بوده ام، عطرت را مي دانم، پاكي و ناياب بودنت را، راز دلت را بي آنكه هيچگاه به زبان بياوري .. رخسار نوراني ات را ستاره ام كه هفته ها و ماه هاست از كنار ماه گذري نكرده اي و به همين سادگي خود را در شور جواني و پيست بي انتهاي دلداده ها گم كرده اي، انگار نه انگار كه دلداده اي داري .. تمام ترسم از آنست كه مبادا رسمي نمانده باشد كه بخواهي به من بياموزي.

چه آرامشي در خود داري .. بگو؟ بگو؟ دلم چه لبريزانه و بي بهانه انتظارت را مي كشد ..

گلبرگ مغرور من، گلخانه هاي مردم عظمت و معصوميت زيباي درون تو را ندانند و هرگز نخواهند دانست اما .. معناي عشق را تو بدان و بشنو صداي قلبمو و از آن افسانه اي دور از انديشه از نجابت خود و سماجت قلبي حقير بساز. باشد تا غنچه هاي تو ده ها سال بعد رگ خشك پيرمردي غريبه كه سراسر عمر خود را به سوگ مادرشان تا نيمه هاي شب قدم برداشته حياتي نو ببخشند.

+نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1387ساعت7:14 بعد از ظهرتوسط مهدی | |

+نوشته شده در جمعه سوم آبان 1387ساعت8:47 بعد از ظهرتوسط مهدی | |