تبليغاتX
تولد آخر

تولد آخر

 

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت10:14 بعد از ظهرتوسط مهدی | |

من اما ..

تمام سعي خودم رو كردم تا مرد شدم، يه مرد رازدار و دلسوز.. شادي و هوس، بي تو در من مرد، اما باورم نكردي .. ديوار شدم، ديواری محكم كه بتوني بهم تكيه كني و احساس آرامش كني، باورم نكردي .. ميخوام كوه بشم، عظيم و پرهيبت، شايد مدت ديگه اي رو هم از من بگيره، اما براي من بعد از دوسال انتظار كار خیلی سختي نيست. دیگه از پس سياه كردن اين برگه ها برنميام.. به همين زوديِ زود بهت نشون ميدم نه از رقابت باكي دارم، نه از همسفر تو بودن.

مي دونم از سرمم برام زيادي.. مي دونم سردي و بي تفاوت .. مي دونم كمكم نمي كني.. اما بايد خودم رو بسازم، آسوده خاطر باش تا مطمئن نشم مي تونم خوشبختت كنم ديگه حتي اسمتم به زبون نميارم. من اگه نتونم تو رو به اون چشمه اي كه اين همه سال تشنگي رو به خاطرش تحمل كردي برسونم، چطور بتونم اسم خودم رو مرد بذارم؟؟؟؟؟؟  

اگه از نوشتنم بدت مياد ديگه نمي نويسم! اگه از صدام بدت مياد ديگه حرف نمي زنم! اگه تا حالا اون كوهي نشدم كه بتوني به عشقم ايمان بياري خودمو مي سازم !! بايد بدوني احساسم رو نمي توني ازم بگيري ..............!! هيچوقت فكرشم نكن بتوني بگيري. هيچوقت فكرشم نكن من بتونم غير از تو، كس ديگه اي رو دوست داشته باشم. هيچوقت فكرشم نكن!

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت8:44 بعد از ظهرتوسط مهدی | |

تو عاشق نیستی! منتظری .. و از منِ عاشق، انتظارِ "انتظار" داري.

يعني ميگي بايد فراموشت كنم؟ مي دوني چي داري ازم ميخواي؟ مي فهمي احساس يعني چي؟؟ محاله!! از ريشه خاكسترم مي كني اما انقدر بي انصافي كه حاضر نميشي جونم رو ازم بگيري .. تو كه لرزه دلت به چشمك ستاره اي بنده، شده يه بار اراده كني و بگردي دنبال عاشق ترين؟ تو كه چشم و گوش ديگران، سرفصل همه سرزنش ها و سبب همه دلتنگي هاته، معناي نگراني يه دوست قديمي رو هنوز يادته عزيز؟؟ آهاي تو كه هر مسافر تازه نفس رو همسفر خودت مي بيني، يه نگاه به لحظه ها و عمر رفته مون بنداز ..... اصلا تو فرشته ي خدا، اشتباهي افتادي رو زمين.. گناه من چيه كه دل به دل تو بستم؟؟ خيلي عجيبه برات كه نگاهم به نگاهي آشنا برنخورده، كه تابحال جز تو دلم براي هيچ بنده اي نلرزيده؟ من هم آشنام با جادوي نگاه، اما نه نگاه هركس، نگاه تو ! با انتظار طلوع آشنام، اما نه طلوع هر جسم نوراني، طلوع خورشيد چشم تو!

چرا باورم نمي كني ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا مي خواي باورم بشه يه نفر غير از من هست؟ چرا خيال مي كني بود و نبود اون يه نفر اونقدر برام مهمه كه ميذارم و ميرم؟؟ نه! تو نخواستي كه بشناسي! زمستون و برف و بهار و گل و كوه و جنگل و دار و درخت بهونه ست ! خودت رو گول مي زني يا تنها غصه خوردنت رو به گوشه نشيني يه دل عاشق ترجيح ميدي؟ من كه هميشه به عشقت احترام گذاشتم و هيچگاه اون رو دست نيافتني ندونستم، چون پاك بود و مقدس! مثل عشق خودم بود به تو! اما تو همه چيز رو داري با هم قاطي ميكني! تو چند بار كمكم كردم به عشقم نزديك بشم؟ ديگراني رو واسطه كرديم كه هيچكاره بودند.. من مجنون شدم و تو ليلي دست نيافتني من، من عاشق شب زنده دار و تو زيباي خفته. اونا كي باشن كه بخوان در مورد عشق من به تو نظر بدن؟؟؟؟ يك بار با حرفات و آدم هاي همراهت، منو زمين زدي، اين كه چيزي نيست!! من حاضرم ده بار ديگه هم تو منو شكست بدي اما آخر راه با تو همسفر بشم !!!!!!!!!!!!

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت5:11 بعد از ظهرتوسط مهدی | |

من اين پايين نشستم، سرد و بي روح

تو داري مي رسي به قله ي كوه

داري هرلحظه از من دور ميشي

ازم دل مي كني، مجبور ميشي

تا مه راهو نپوشونده نگام كن

اگه رو قله سردت شد صدام كن

يه رنگ مرده از رنگين كمونم

من اين پايين نمي تونم بمونم

...

منم اون كه تو رو داده به مهتاب

كسي كه روتو مي پوشونه تو خواب

كسي كه واسه آغوش تو كم نيست

ميخوام يادم بره دست خودم نيست !!

تا مه راهو نپوشونده نگام كن

اگه رو قله سردت شد صدام كن ..

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت12:44 بعد از ظهرتوسط مهدی | |

تو هم با من نبودی،
مثل من با من
و حتی مثل تن با من!

تو هم با من نبودی،
آن که می‌پنداشتم باید هوا باشد،
و یا حتی، گمان می‌کردم این تو
باید از خیل خبرچینان جدا باشد.

تو هم با من نبودی،
تو هم با من نبودی!

تو هم از ما نبودی،
آن که ذات درد را باید صدا باشد
و یا با من، چنان هم‌سفره‌ی شب،
باید از جنس من و عشق و خدا باشد.

تو هم از ما نبودی!

تو هم مؤمن نبودی
بر گلیم ما و حتی در حریم ما،
ساده‌دل بودم که می‌پنداشتم
دستان نااهل تو باید مثل هر عاشق رها باشد.

تو هم از ما نبودی!

تو هم مؤمن نبودی
بر گلیم ما و حتی در حریم ما،
ساده‌دل بودم که می‌پنداشتم
دستان نااهل تو باید مثل هر عاشق رها باشد.

تو هم از ما نبودی!

تو هم با من نبودی یار!
ای آوار!
ای سیل مصیبت‌بار!

                                                                                                                             فرهاد

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت12:18 بعد از ظهرتوسط مهدی | |

+نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387ساعت12:37 بعد از ظهرتوسط مهدی | |