|
در لجنزار درون محرک ها و مبدل هایی کار گذارده شده که هریک به طرق متنوع قادر به اثبات تابعیت و پوچی ذاتی بشریت اند. فتوای حفظ مانده ی غیب گویان و آن دست از گوسپندانی که در طول چندین دهه گورکنی آداب چریدن را خوب بلد شده اند و بکارت خود را هنوز به تاراج نگذاشته اند، ازین سیاست مستثنی نیست و برفرض مثال وقتی حرامزادگی یک از شخصیت های ملکوت اعلی را در محضر وجدان دل سپرده ات به سوی بارگاهش بالا می آوری و روحش را به سُلابه می کشی، اگر جنبه اش را داشته باشی خواهی توانست برای لحظاتی خود را صاحب قدرت بنامی و از شرافتی که هیچگاه در وجود مزهک و مومن نمای پدرت نیافته ای احساس خرسندیِ پوچی کنی. تعجب از ابهام خلقت و از پیش تعیین شده بودن روزمرگی های رقت بار بشریت همواره صاحبان فتوا را عاقل جلوه داده و علاج این مشکل یک جفت چشم انگل بینانه ست که چه بسا با داشتنش بتوان از اظهار وجود در چند صد فرسخی این جماعت دیونما احساس چندش کرد و حتی جانوران را در مقابلشان پرستید و پس از همخوابگی با فاحشه ی قصه بوی گند عرق تنش را تا مدتها به رخش کشید و آن پسرک فقیر و حرامزاده ای را که از همخوابگی با خواهر خود شرم دارد و با یادآوری رقص شهوت انگیز خواهر در پیش چشم نامردانی در کافه تریای محل در خاطرش، آلت خود را بر دنبه ی گوسپندی فشار می دهد، شریف ترین آدم نمای روی زمین نامید.
احساس عبارت است از باور راستین دروغ نخستین، شگردی برای تخلیه، در نوع خود جذبه، نقطه ی مقابل منطق، نقطه ای پر از اشکال، عمدتاً پایه گذار احساس کسی است که شناخت درستی از خود نداشته باشد، احساس یعنی جرعه ای از انسان که وجود خارجی ندارد، وابستگی به امانت جهت امنیت، امانتی که اکثراً به دلایل واهی سپرده نمی شود، لباسی که دگمه ندارد و جاوصله هایش همه گم اند، احساس یعنی اولویت آخر، روشنایی مفرط، غیرقابل تحمل، یعنی تابوتی برای واپس زدن جنازه ای دیگر. احساس یعنی یک از دو، یعنی پنجاه درصد بی نتیجه، یعنی ضعف، یعنی منت، واقعیت دور از ذهن، پنجره بدون پرده، پلکان بدون نرده، سبزی که زرده، سنگی که سرده ... احساس یعنی زنگ ترحم، یعنی در اوج بیداری گُم، کلاف سردرگم، تنهایی بی لذت، تقدیر بی حکمت، احساس یعنی وحشت، در قعر ظلمت شب، احساس یعنی بی اینکه بخوای دروغ حلال مشکلاتت شده، یعنی ازین پس باید به خودت دروغ بگی، احساس یعنی سختی زندگی، تلخی بودن، خنده آور، تهوع آور، یار بی یاور، بازی بی داور، اطرافیان همه داور! احساس یعنی تراژدی بی دلیل، شهوت انسان ذلیل، آبی که سیلاب بوده، عروسی که مهتاب بوده، خفاشی که عقاب بوده، احساس یعنی تقاص، یعنی خودارضایی در عشق، بستری به نام دام، قصری به روی پشت بام، سجاده ی جوان خام، احساس یعنی مُسری و مُزمن، بی ایمانی مومن، بلای درونی ممکن، کم طاقتی نابهنگام، در عشق امکان الهام، معبد و معبود در ایهام ... احساس یعنی قارقارکردن حین همنشینی با گله ای کرکس حلقه شده به دور استخوان های کبود زاغکی نگون بخت. احساس یعنی زیادی کردن سر به تن، سپوختن و ساختن، بر کره اسبی تاختن، سالهای باختن ... احساس یعنی رقص بی ترانه، ناله های شبانه، گهانه و گمانه، شاخه بی جوانه، توجه به جوانب! احساس یعنی سعادت داروغه، متروکه ای مخروبه، یعنی هرچه بوده نبوده، احساس یعنی نبود خدا، افسار دست کدخدا، تماشای فال ناخدا ... احساس یعنی بی واژه سخن گفتن، بی نامه خبرکردن، احساس یعنی طعم گس خرمالو، یعنی غروب به بعد، خورشید بعد از غروب، احساس یعنی غرور لگدمال شده، یعنی برهنه ماندن در مخیله ناقص دیگران، یعنی قامت گرفتن بر سینه عجز خویشتن، احساس یعنی نفر و نفرات و در مقابل خادم و خدمات، احساس یعنی محو و ناپدید، ساقه ی درخت بید، اعتیاد مُزمن و شدید، اشکی که او ندید، مرغ از قفس پرید ... احساس یعنی کوچه ی تنگ و تاریک، در قصه جای باریک، مفهوم لغوی کوته بینی، تلخی ذکر، پرواز بی بال، تنفس در آب، جهش در اعماق، بستر بی هم آغوش، احساس یعنی یک عمر خاموشِ خاموش. و بیش از هرچیز احساس یعنی یک بهانه ...
|
About![]()
من ديگر به پرندگان هيچ نخواهم
Home |