تبليغاتX
تولد آخر

تولد آخر

من اما ..

تمام سعي خودم رو كردم تا مرد شدم، يه مرد رازدار و دلسوز.. شادي و هوس، بي تو در من مرد، اما باورم نكردي .. ديوار شدم، ديواری محكم كه بتوني بهم تكيه كني و احساس آرامش كني، باورم نكردي .. ميخوام كوه بشم، عظيم و پرهيبت، شايد مدت ديگه اي رو هم از من بگيره، اما براي من بعد از دوسال انتظار كار خیلی سختي نيست. دیگه از پس سياه كردن اين برگه ها برنميام.. به همين زوديِ زود بهت نشون ميدم نه از رقابت باكي دارم، نه از همسفر تو بودن.

مي دونم از سرمم برام زيادي.. مي دونم سردي و بي تفاوت .. مي دونم كمكم نمي كني.. اما بايد خودم رو بسازم، آسوده خاطر باش تا مطمئن نشم مي تونم خوشبختت كنم ديگه حتي اسمتم به زبون نميارم. من اگه نتونم تو رو به اون چشمه اي كه اين همه سال تشنگي رو به خاطرش تحمل كردي برسونم، چطور بتونم اسم خودم رو مرد بذارم؟؟؟؟؟؟  

اگه از نوشتنم بدت مياد ديگه نمي نويسم! اگه از صدام بدت مياد ديگه حرف نمي زنم! اگه تا حالا اون كوهي نشدم كه بتوني به عشقم ايمان بياري خودمو مي سازم !! بايد بدوني احساسم رو نمي توني ازم بگيري ..............!! هيچوقت فكرشم نكن بتوني بگيري. هيچوقت فكرشم نكن من بتونم غير از تو، كس ديگه اي رو دوست داشته باشم. هيچوقت فكرشم نكن!

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت8:44 بعد از ظهرتوسط مهدی | |

تو عاشق نیستی! منتظری .. و از منِ عاشق، انتظارِ "انتظار" داري.

يعني ميگي بايد فراموشت كنم؟ مي دوني چي داري ازم ميخواي؟ مي فهمي احساس يعني چي؟؟ محاله!! از ريشه خاكسترم مي كني اما انقدر بي انصافي كه حاضر نميشي جونم رو ازم بگيري .. تو كه لرزه دلت به چشمك ستاره اي بنده، شده يه بار اراده كني و بگردي دنبال عاشق ترين؟ تو كه چشم و گوش ديگران، سرفصل همه سرزنش ها و سبب همه دلتنگي هاته، معناي نگراني يه دوست قديمي رو هنوز يادته عزيز؟؟ آهاي تو كه هر مسافر تازه نفس رو همسفر خودت مي بيني، يه نگاه به لحظه ها و عمر رفته مون بنداز ..... اصلا تو فرشته ي خدا، اشتباهي افتادي رو زمين.. گناه من چيه كه دل به دل تو بستم؟؟ خيلي عجيبه برات كه نگاهم به نگاهي آشنا برنخورده، كه تابحال جز تو دلم براي هيچ بنده اي نلرزيده؟ من هم آشنام با جادوي نگاه، اما نه نگاه هركس، نگاه تو ! با انتظار طلوع آشنام، اما نه طلوع هر جسم نوراني، طلوع خورشيد چشم تو!

چرا باورم نمي كني ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا مي خواي باورم بشه يه نفر غير از من هست؟ چرا خيال مي كني بود و نبود اون يه نفر اونقدر برام مهمه كه ميذارم و ميرم؟؟ نه! تو نخواستي كه بشناسي! زمستون و برف و بهار و گل و كوه و جنگل و دار و درخت بهونه ست ! خودت رو گول مي زني يا تنها غصه خوردنت رو به گوشه نشيني يه دل عاشق ترجيح ميدي؟ من كه هميشه به عشقت احترام گذاشتم و هيچگاه اون رو دست نيافتني ندونستم، چون پاك بود و مقدس! مثل عشق خودم بود به تو! اما تو همه چيز رو داري با هم قاطي ميكني! تو چند بار كمكم كردم به عشقم نزديك بشم؟ ديگراني رو واسطه كرديم كه هيچكاره بودند.. من مجنون شدم و تو ليلي دست نيافتني من، من عاشق شب زنده دار و تو زيباي خفته. اونا كي باشن كه بخوان در مورد عشق من به تو نظر بدن؟؟؟؟ يك بار با حرفات و آدم هاي همراهت، منو زمين زدي، اين كه چيزي نيست!! من حاضرم ده بار ديگه هم تو منو شكست بدي اما آخر راه با تو همسفر بشم !!!!!!!!!!!!

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت5:11 بعد از ظهرتوسط مهدی | |

تبديل به آدم ديگري شده ام، حتي مجنون ديگري .. نمي دونم چرا همه از من!! توقع دارن و من بايد بسوزم و برقصم به ساز اين دنيا و آدماش. يه وقتايي كه با خودم هم صحبت ميشم می بینم جاي اينكه بزرگتر بشم، پيرتر شدم و شاید بی دل.

.....

اما تو عزيز دل .. تو كه دلتنگي ات حتي كتيبه ي دلنشين عشق ..

يه وقت آسمون دلت ابری نشه اگه ازم خبري نميشه، اگه ساكتم، اگه هيچي نمي گم، فكر نكني فراموشت كردم .. فكر نكني داره بهم خوش ميگذره .! فكر نكني بهت فكر نمي كنم .! هر لحظه.. هر ثانيه.. هر صدمش.. هر هزارمش..! تو خاطرمي .. تو قلبمي .. همنفسمی .. غرورته که به من اعتماد به نفس میده برات بنویسم.

خسته ام از این عشق .. از این جملات و عکس ها و عطرهای زیبا و تکراری .. 

منتظرم .. منتظر اون روز كه بشه تموم اين روزا رو بهت ببخشم و وجب به وجب تنهاییتو از نرگس و عقاقی سرریز کنم .. سرمو روی پات بذارم و اونقدر خودمو درگیرت کنم تا به خالق اين همه احساس و پاكي برسم.

با تو ام اي سكوي بلندپروازي تا مرز خوشبختي .. با تو مانع به جاي رد نشده در چند قدمي سقوط آزاد .. با تو اي پرواز پرپر به سوي آنچه وصال مي پنداري اش .. با تو اي آخرين بازمانده از ديار ليلي و شيرين ..

بس است!

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت3:26 بعد از ظهرتوسط مهدی | |

مي گويي آغوشي از من گرمتر، قلبي رئوف تر و بخشنده تر از من دارد و چه بي تابانه زهر عشقت را تا آخرين جرعه سر مي كشم و سكوت مي كنم .. با لب های بسته آخرين بار نامت را فرياد مي كنم، دستت را در بازي دلدادگي خوانده ام و به ضريح قلبت دخيل بسته ام، اين روزها كه نيستي با خاطرش قلبم را هم بستر مي كنم.

رو به آينه مي ايستم و و دستي به پيشاني ام مي كشم، از پشت سر باغرور خيره ام مانده اي، از چپ، از راست .. در قلمرو اتاق كوچكي كه خلوتم در آن حكمفرماست شبيخون می زنی، حیاتم را نمي پذيري و از هر سو مي خرامي، در هرطرف حتي در آينه پديدار ميشوي، از نگاهي به نگاه ديگرت طلسم مي شوم، چه با شكوه حقارتم را تحت نظر داري ، چه متواضع از نوك قله، اعماق دره را به تماشا نشسته اي، می ترسانی و لذت می بری!

دستي نيز به پيشاني صاف تو مي كشم، پلك هاي داغت را آرام مي بندم تا آرام شوي، مظلوم ميشوي، معصوم ميشوي، پرنده اي خيس و در راه مانده مي ماني كه در پس آن پلك هاي بسته گفتني ها داري، خواب و خيال من شده اي، پناهت مي دهم، پناهگاهت ميشوم، هم سطح ميشويم، هم صدا، هم بغض، هم لبخند، هم آواز .. زير يك چتر باران را به نظاره مي نشينيم، از آرامش تو من هم آرام مي شوم و دلشكسته آنگاه كه نتوانم معصوميت را از سیاهی چشمان نيمه بازت بخوانم. خاطرات خاكستري ميانمان چه عاشق كشانه عرض اندام مي كنند و من چه مغرورانه بهشان پوزخند مي زنم، ديريست آنها را به باران پائيز سپرده ام، باران هم بقض مي شود، باران هم آواز مي شود:

چند روزه بارون داره مي باره .. بوي شكستن برام مياره ..

ميگه غزلپوش تو رو نمي خواد .. ليلاي خوابت ديگه نمياد ..

دستانت را مي مي بويم، در مقابل چشمان بسته ات رشد مي كنم و پا مي گيرم و تو چه داني از احوال دلداده ی سينه چاك؟. مرا به ديدن ظاهر تحميل مي كني، به آغوش كسي كه هيچگاه در غم و پناهمان جايي نداشت و من بارها و بارها تو را به بازي كودكانه عشق دعوت كرده ام و ماه هاست چشم براهت نگریسته ام، بي كسي و دلتنگی هم بازي ام شده اند .. كي بوده اي؟ كجا بوده اي؟ كي و كجا بوده اي كه از گرماي آغوشی عاشقانه گرم شوي؟

آري، دلبر كام ديده ام، ديوانگي هايم را ديده اي، دلدادگي هايم را از همه كس داناتري، بر من عالمي! چرا بايد با فكر اينكه منو نمي بيني دلم بلرزه و دنيام رو سرم خراب بشه؟. تو اینطوری راضی میشی؟!

عاشقي را نه از بازي شبنم و سحر، نه از خلوت گل و بلبل، نه از پيشاني نوشت شمع و پروانه، نه از زخم زبان خود و مرور بی ثمر خاطرات، كه از قلب من بياموز كه فروتني را با خاكسترشدن تجربه كرده و گوهر حيات بي سر و سامان خويش را در كمال آفرينش تو مي بيند.

+نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت8:10 بعد از ظهرتوسط مهدی | |

رسم و مذهب راهيان دلسوخته چگونه است كه نمي دانمش. به كدامين سو بايد رهسپار بود، بزرگراه بشريت، ديار دنياخواهان و يا قلعه وامانده ي عشاق؟!

كار من از اين افكار و اوهام شيرينت گذشته نازنين و در رويايي فراسوي خيال ساليان سال با تو و در كنار تو بوده ام، عطرت را مي دانم، پاكي و ناياب بودنت را، راز دلت را بي آنكه هيچگاه به زبان بياوري .. رخسار نوراني ات را ستاره ام كه هفته ها و ماه هاست از كنار ماه گذري نكرده اي و به همين سادگي خود را در شور جواني و پيست بي انتهاي دلداده ها گم كرده اي، انگار نه انگار كه دلداده اي داري .. تمام ترسم از آنست كه مبادا رسمي نمانده باشد كه بخواهي به من بياموزي.

چه آرامشي در خود داري .. بگو؟ بگو؟ دلم چه لبريزانه و بي بهانه انتظارت را مي كشد ..

گلبرگ مغرور من، گلخانه هاي مردم عظمت و معصوميت زيباي درون تو را ندانند و هرگز نخواهند دانست اما .. معناي عشق را تو بدان و بشنو صداي قلبمو و از آن افسانه اي دور از انديشه از نجابت خود و سماجت قلبي حقير بساز. باشد تا غنچه هاي تو ده ها سال بعد رگ خشك پيرمردي غريبه كه سراسر عمر خود را به سوگ مادرشان تا نيمه هاي شب قدم برداشته حياتي نو ببخشند.

+نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1387ساعت7:14 بعد از ظهرتوسط مهدی | |

تا دمدمای صبح عصبانی بودم از دستت، نه به این خاطر که چرا دیگه دوستم نداری یا اینکه چرا جواب نامه هامو نمیدی، به خاطر اینکه چرا با اینکه خودت گفتی عشقمو باور داری جواب دل عاشقم رو با سکوت میدی و اگر در این فکری که با سکوتت می تونی یه روز به نبودنت قانعم کنی کاملن در اشتباهی!

فکر اینکه بعد از من کی قراره جامو برات بگیره داشت دیوونم می کرد، این دل وحشی رو طوری به جونم مینداخت که چند بار نزدیک بود از ته دل اسمتو فریاد بزنم، اونقدر بلند که همه اونایی که دورم بودن می فهمیدن جای دل چه دریای خونی تو سینم هست، اونقدر بلند که معجزه میشد و صدام به گوش تو هم می رسید، اونقدر که به خودت اجازه نمی دادی جوابمو با بی خیالی بدی یا دوباره متهمم کنی، غمی که از یه لحظه فکرکردن بهش وحشت داری غمیه که شب و روز و همه لحظات رو از من گرفته ... نمی دونم شاید مقصر همین لحظات باشن که بی تو دارن سپری میشن ... فریادم اونقدر بلند میشد که می تونستم کاملن ازت خالی بشم اما تا به خودم اومدم جای همه اینا یه بقض بی صدا تو گلوم ترکیده بود، طبق عادت معمول بچگی بعد از چند قطره اشک چشمامو باز کردم، یه آه سرد کشیدم و از پشت اون قطره ها به چراغ های خیابون نگاه کردم، همینطور به آدمایی که از کنارم رد می شدن، راستی وقتی گریه میکنی چراغهای تو خیابون خیلی خوشگلترن! بچه که بودم وقتی از چیزی گریه م می گرفت بهم می گفتن "مرد گنده که گریه نمی کنه" اما حالا بهونه ای دارم که میشه تا آخر عمر با غمش بسوزم و با افتخار به خاطرش اشک بریزم، ما که همه چیزمون برعکسه ... مگه می تونم دنبال دلت نباشم عسلکم؟ دیگه کجا می تونم دلی به پاکی دلت پیدا کنم آخه؟

یادم افتاد یه شب توی تعطیلات دستشو تو سرم کشید و موهای سفیدمو شمرد، درست هفت تا بودن، با خنده بهم گفت "نترس، هنوز جوونی!" با این حرفش چه دلم پر شد از دستت، تو که نبودی احساس می کردم هیچکی دیگه نیست، لرزیدم و زیر لب گفتم "کاش بابا بود، کاش بابابزرگ بود"، کسایی که دیگه هیچوقت نه میان و نه میرن، گفتم "کاش تو از همون اول هم نبودی تا اینکه بخوای هرشب و هرشب باغبون بقض تو گلوم بشی، ظاهرن دیگه دلت هم نمی گیره، حتی واسه اونم تنگ نمیشه؟ فرق تو با این در و دیوار چیه؟ واسه چی خودتو تو سکوتت حبس کردی؟ دِ خالی کن خودتو!! مگه تا کی هستیم؟ بابا تو برنده ای! منو بردی! خوشحال باش که تونستی یه نفرو با خودت به آسمون ببری و بعد به زمین داغ بشونیش، آرزوی دیگه ای هم مونده برات؟"

اونقدر عصبانی بودم که وقتی افتادم رو تخت به مجید گفتم کاش فردا بارون بباره ... چه خوب که هنوز اعتقادم سرجاش بود، رو کردم به آسمون و تصویر همه اونایی که از اول زندگیم بهم بدی کردن و یا ضربه های جبران ناپذیری بهم زدن به روش آوردم و گفتم ببین من از همه اینا گذشتم، همشون رو تو دلم بخشیدم، تو هم اگه راست میگی و خیلی ادعای عدالت و خداییت میشه منو ببخش و کاری کن اونم اگه فکر می کنه بهش بدی کردم منو ببخشه و زود برگرده که خودت شاهدی و داری می بینی دلم چطور براش هلاکه.

داره بارون می باره ... قطره هاش به صورتم می خوره، خیابون ها تاریک و خلوت، در خونه ها و مغازه ها همه بسته، حتی از پشت این شیشه بارون دیده آدما مهربون تر به چشم میان، چراغ ها هم خوشگلترن از وقتایی که با چشم تر نگاهشون می کنی، صدای وزش باد تو گوش این درخت ها، صدای بال بال دو کلاغی که رو شاخه ی این سروناز با هم دعواشون شده، بوی بارون، صدای بارون، صدای قطراتی که دارن دونه دونه به این جوی آب می رسن، بوی دیوار و زمین خیس، عطر تو، عطر برگ و چمن خیس، عطر تنت، عطر یاس، صدای بهار، صدای نازت، بوی بارون، صدای پاش ...

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت8:20 بعد از ظهرتوسط مهدی |

بازم فرقمون همینه، زندگی واسه من ساده ست ... اونقدر ساده که حاضر نیستم اولین عشق پاکی رو که توش تجربه کردم فراموش کنم و تو اونقدر سخت گرفتی که حاضری برای رسیدن به هدف، همه چی رو به ساده ترین شکل ممکن فراموش کنی. کاش می دونستم از کجا این همه مطمئنی !!

به آینده ی پوچی که بعد از تو در انتظارم نشسته فکر می کنم و دیوونه وار قدم می زنم، حرفای عاشقونمون در اون مدت زمان دو سه ماهه یادم میفته و مثل دیوونه ها میزنم زیر خنده ... نوشته هایی که برای لحظه وصالمون نوشتم و حالا نمی دونم باید چی کارشون کنم ......

طرز نگاهم در دیداری که فقط برای "نه" گفتن بهم اومدی برای عاشق موندنم کافی نبود؟ مگه نمیگن عشق از یه نگاه شروع میشه، چرا عشق ما با اولین نگاهمون تموم شد؟!

عشقم رو مثل یه تکه سنگ که انگار ازش بی نیاز باشی به سینم کوبیدی و اصلن به این فکر نکردی بعد تو چی به سرم میاد و در عوض من با تو تونستم به خودم برسم و تا خواستم برگردم بال پروازت بشم تو لنگ لنگون پریدی و  دوباره عاشق شدی و دوباره دلت لرزید اما نه واسه من ...

اگه فکر می کنی میتونی دلی عاشق تر و شیفته تر از دلم پیدا کنی بسم ا...  نمی دونم شایدم به پستت بخوره ... اما وقتی که من دیگه نباشم ... رفته باشم پی خودم ... مثل خودت عاشقم رو بی خبر گذاشته باشم تا تو تنهایی خودش جون بده.

پ.ن: اینکه بخوای هر دفعه پای یه سیستم بشینی و بلاگت رو آپ کنی مسلمن روی طرز نوشتنت هم تاثیر داره، هنوز نفهمیدم کی هستم ... سرباز، محصل، شاغل، عاشق، عوضی!

+نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت9:23 بعد از ظهرتوسط مهدی |

عاشقتم! واسه همینم هست که از غروب که همه رفتن مهمونی تنها موندم خونه، توی این اتاق ... که بیشتر بهت فکر کنم، که با آرامش خاطر بتونم قشنگی هات رو واسه خودم تجسم کنم، بحث های پاکی رو که با هم می کردیم بعد از ماه ها با خودم مرور کنم. چه غروب دلگیری هم بود توی خونه ای که حتی یه بارم نشد پاتو توش بذاری اما من همه اون خاطرات خوب طلایی رو در این خونه و در این اتاق با تو پیدا کردم، اولین جایی که عاشقت شدم همین اتاق بود، پشت همین میز کامپیوتر، اون بالش روی تخت خواب پای پنجره خدا می دونه چه شب هایی بعد از اون دعواهای بچگونه مون خیس میشد و من مغرور در اتاق رو قفل می کردم تا نه کسی متوجه اون حس نابی بشه که کشفش کرده بودم و نه حتی می تونستم به تو چیزی ازش بگم چون می ترسیدم بفهمی و تنهام بذاری و بعدها که شهامتشو پیدا کردم و بهت گفتم برات می میرم و چقدر شب ها خوابتو می بینم و دلمو با دستای خودم بهت دادم تنها خواستت ازم این بود که بشناسمت اما اونطور که هستی! و من اون موقع بود که می تونستم بفهمم همه آدما مثل هم نیستن چون می تونستم بهت اعتماد کنم، به یه دختر، یه زن، یه نیمه گمشده ... چقدر خوشحال بودم، چقدر خوشبخت ... حرف از احساسی می زنم که اونموقع حسش نمی کردم.

کف این اتاق دراز می کشیدم و دستها و پاهامو تا جایی که می تونستم باز می کردم، اونوقت چشمامو می بستم و یه دل سیر تماشات می کردم، اون بین چقدر بهم اس ام اس می دادی و میس کال مینداختی و من حاضر نبودم چشمامو به هیچ قیمتی باز کنم. به دستای کوچیک و قلب بزرگت تا جایی که دلم می خواست بوسه می زدم و دلتنگی هاتو که برام تعریف کرده بودی در آغوش خودم می فشردم، جالب اون که وقتی می خواستم لبم رو از دستت جدا کنم چشمامو می بستم، چون توان رویارویی با اون الماس های مشکی روی اون صورت گرد و نازت برام غیرقابل تصور بود و یه نگاه تصادفی به لب هایی که پناهگاه امن بوسه و لبخند تصورش می کردم مطمئناْ خیلی زود منو از پا درمی آورد. کاش یکی از همون دفعه ها حالم بد میشد و می افتادم زمین، اونوقت تو سر می رسیدی و سرمو از روی زمین بلند می کردی و میذاشتی رو دامنت، دامنی که بوی گل های بهشتی رو برام به ارمغان می آورد، بدون اینکه دلیل دعوای اون شبمون رو ازم بپرسی باهام حرف میزدی و من همون حین که به حرفات گوش می دادم مست از نگاه و صدات می شدم، دستتو رو قلبم میذاشتی و صورتتو به صورتم می چسبوندی، یه طوری که حرم نفس هات به گونه ام می خورد و تموم دردای دنیا فراموشم می شد، بعد از این انتظار دراز از "احساست" باهام حرف می زدی و توی چشمه ی قلبم طرح اندام خودت رو می دیدی، اونوقت دلیل اینهمه سکوت لعنتی رو ازم می پرسیدی و من بازم سکوت می کردم و تو از سکوتم عصبانی می شدی و سکوتمون رو بی دلیل می دونستی. من با حال بدم بازم ازش دفاع می کردم تا یه چیزی برای پنهون کردن ازت داشته باشم و استدلالم هم این بود که اون کسی که باید تحمل کنه منم نه تو و تو در عوض این سکوت رو با سکوت های دیگه مون مقایسه می کردی و اینکه این سکوت دیگه مقدس نیست و بوی انزوا و التماسش همه جا رو برداشته ... تا حرفت تموم میشد دستمو از رو لبت برمیداشتم مبادا به خاطر اینکه تا حواست گرم قانع کردنم بود دزدکی دستمو رو لبت گذاشته بودم سرزنشم کنی، اما تو در عوض از کارم خنده ت می گرفت و بازم بازم بازم بازم! بهم می گفتی "دیدی گفتم بچه ای؟" فقط همینو بهم می گفتی و هیچ رقمه حاضر نبودی "بزرگی" رو برام معنا کنی، تو حتی خودت رو هم "بچه" می دونستی و من بزرگ و بزرگتر شدم، حتی بزرگتر از بیست سال و غیر از کارم که از سالها قبل کسی بخاطر وضع خونوادمون پشت سرم حرف در نیاره واسه خودم کار کردم و دستم تو جیب خودم بود، تا الان که دیگه حتی فکر ادامه زندگی باهاشون برام سخت شده، نه اینکه وجودشون آزارم بده ها نه اصلاً، اما گاهی به سرم می زنه اگه دیگه هیچوقت پام به این خونه و این اتاق نرسه بالاخره یه روز می تونم از فکرت بیام بیرون، اما اگه سالی یکبار هم مجبور باشم بیام اینجا توی گوشه گوشه ی اینجا فقط تویی که روبرومی و با تکرار خاطرات دلمو می لرزونی و اینه که از یادم نمیری.

بهت میگم حس میکنم پنجره های خونمون بیش از حد زیادن، چون تو هر اتاق حداقل یه پنجره هست، خیال می کنی دیوونه شدم و می زنی زیر خنده، منم تا یاد قولی که بهت افتادم می افتم فوراً سیگاری رو که تازه روشن کردم روی دستم خاموشش می کنم، چه خوب که هنوز قول خیلی از کارها رو ازم نگرفتی! بی خبری، بقض و دلتنگی اینا عیدی هایی هستن که امسال بهم دادی، بی رحمی و من از تو بی رحم تر چون اگه واقعاً عاشقت بودم هیچوقت حسمو بهت نمی گفتم که باعث آزارت شده باشم، اونجوری تو هم تو فکر خودت حالاحالاها یه رفیق رازدار و دلسوز مثل من داشتی که می تونستی باش درد دل کنی و آروم بگیری ... سرزنش می کنم خودمو و متعجبم از تو و از این تغییر یکباره ... اونقدر بی نیاز نشدم که بین اینهمه گناه که دورمو گرفتن تو رو نقطه بازگشت خودم نبینم، ظرفیتم هم بالا نیست و فقط میخوام باورم کنی که بهت ایمان آوردم و اومدم برای جبران عشقت رو به نرخ جونم بخرم. سرنخ عشقت رو در اقیانوس ناآرومی و سردرگمی گم کردم و افسوس که ماهی های اونجا همه تلف شدن ... غریبه ای که نشونت رو بهم داد اینم گفت که ازین پس باید در سواحل حادثه و معجزه منتظرت بمونم و من دیگه هیچوقت از یاکریمی سراغ یاکریم دیگه و از بلبلی سراغ گل سرخی رو نمی گیرم، عمرم رو با تکرار اسم قشنگت و بقض های ناخونده از نبودنت سر می کنم و به این عشق راضیم. کاش می تونستم منت احساسی رو روت بذارم که مال تو بود، برای تو بود، از عشق خودت بود ... اما نتونست دلتو اونطور که می خواستی بلرزونه.

پ.ن: گل نازم می دونم دلت بی قراره، دلیلشو اما ...... دیشب بعد از چند تماس بی جواب گوشی تو دستم بود که از فکرت خوابم برد و صبح که پا شدم خیال اینکه تمام شب رو پیشم بودی مانع با کلی هیجان پریدنم سمت گوشی نشد اما بعد از این همه مدت بازم هیچ خبری ازت نبود ... نه از تو و نه از اون حس نابی که وجود داشت ... بی خبرم گذاشتی، چرا عزیز دل؟!

پ.ن(یکشب پس از نوشتن این پست ـ ۱۲ شب): نزدیک بود همین حالا به درک واصل بشم! موندم چرا از ته دل نفرینم نمی کنی ... باید زیرم می کرد!!!!

+نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت3:12 قبل از ظهرتوسط مهدی | |

صبح تا شب این شده کارم که واسه ی چشات بیدارم
تو خدای عاشقایی، تو تموم کس و کارم

چشمامو هم میذارم و سعی می کنم مثل یه آدم معمولی واسه چند لحظه نبودت رو تصور کنم، میخوام احساس کنم که نیستی و کمی به کارای دیگه م برسم ... لرزش پلکهام اولین اتفاقیه که میفته، پشت چشمای بسته م فقط تو رو می بینم، پس چشمامم باز می کنم که بهونه ای نمونه و همزمان رعشه ای به تنم میفته، دو سه قطره اشک به نظرم شورتر از خون دلم در اثر فشاری که به پلکهام آوردم میاد پایین و دست آخر همه اینا تبدیل میشه به بقضی که توی گلوم جا خوش می کنه و با هر نفس عمیقم نه تنها نمیشکنه بلکه میشه یه درد بی مرهم که با هر نفس دردش توی سینه م می پیچه و لحظه به لحظه از زندگی سیرم می کنه.

صدات تو گوشم زنگ می زنه، از بیان یه حس واقعی عاجزم می کنه و چیزایی که می نویسم قطره ای از این دریا رو هم شامل نمیشه، یه صدا که مدام حرفهای دوست داشتنی و متناقضی رو تو گوشم زمزمه می کنه، شایدم "بچگونه" که در اینصورت مقصر نه تویی و نه من. مقصر همین احساس بچگیه که من دوست دارمش، بیشتر دلم میخواد با همین دیوونه بازی هام سنم بالاتر بره و بیشتر از همه اینا زود تموم بشم، اونوقت با خیال راحت سرمو روی دامنت بذارم و به آشیون لب هات دست درازی کنم. با چشمای خمارت حرف بزنم و راز دلت رو بتونم توشون بخونم، بهم نگاه کنی و لبخند بزنی، بگی اومدی تا همیشه پیشم بمونی.

خستگی نه! خستگی تو کار نیست، با من از محالات حرف نزن ... مگه تو خودت بعد از این همه سال عشق پاکی که تجربه کردی ازش خسته شدی که از من انتظار داری بعد از این مدت کم بگم دیگه نمی خوامت، دیگه دوستت ندارم. باور کن جایگاه خودمو گم نکردم، گناه من چیه که دلم کسی رو میخواد که همجنس خودم نیست؟! گناهم چیه که عشقم ساده ست و خارق العاده نیست؟! اگه دلت میخواد بشنوی باشه ادامه میدم: قبول دارم که قصه ی من و تو یه بازی کودکانه بود و بس، حالا اگه من بازنده م تو منو ببخش ...

امروز، بیست و سوم اسفند روزیه که تو یادم انداختی، روزی که دل عاشقم واست لرزید، روزی که هردومون بچه شدیم، روزی که بهم ثابت شد بدترین درد دنیا برام دوری از توئه. ناکردار مثل سم می مونه، یهو می گیره می کشه آدمو ... یکسالگی عشقم رو دارم تنهایی جشن می گیرم، چقدر سخته تنهایی جشن گرفتن ............

یه وقتایی پیش خودم میگم کاش به حرف ف.... که مدتها قبل بهم گفته بود گوش میکردم و یه مدتی تنها میذاشتمت تا شاید خودت برمی گشتی، شاید اون موقع یه مدت تنهایی واقعاً برات لازم بود، اما باور کن نمی تونستم، همینطور که الان نمی تونم، اونطور نقش معشوقه بودنت تو دلم کمرنگ میشد و نمی تونستم باهاش کنار بیام، نذار پای خودخواهیم، بذار پای عشقی که جز با خلوص نیت بهت نداشتم. یه وقتایی هم که میام مثل یه آدم عاقل به حس بینمون نگاه می کنم، با وجود اتفاقاتی که بینمون پیش اومده می بینم باید هرچه سریعتر تمومش کنم اما بازم نمی تونم.

عشقت مثل خون توی رگهای بدنم جاریه، نفسم جز به آرزوی داشتنت بالا نمیاد، واسه فراموش کردنت خیلی دیر شده، برام زیباترینی، نمی تونم جای خالیتو تو دلم با کس دیگه پر کنم، عطر تو رو میخوام نه شکوفه های دستچین شده رو، نمی تونم تنهاییتو ببینم، نمی تونم دلتنگ ببینمت، میشکنم! خودت منو بشکن، نذار دیگران غرورمو بشکنن! نمی تونم با غم تنهات بذارم، نمی تونم به خودت بسپارمت می دونم مراقب خودت نیستی، چی میشه دلت مال من باشه، دلی که تا حرفی از دلت میشنوه فقط می لرزه ...

پ.ن: چقدر تنهام، چقدر خسته، چقدر پررو!!! عشقمم یکساله شد.

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت9:13 بعد از ظهرتوسط مهدی | |

اون پرنده تو بودی، پیرهن ابرو درید
رفت و گم شد تو غروب، رفت و از همه برید
اون که روی عاشقی طرح دلتنگی کشید
جفت پرشکستشو توی تنهایی ندید
من اون پرنده م گنگ و خسته، هر پر پاکم روی یه سنگه
هر یه پری که رخت تو بود، حالا واسه خاک رختی قشنگه ...

کاش میشد با هم بزرگ بشیم، اون وقت نیازهامون هم با هم شکل می گرفت و با هم یکی بودیم، همینطوریشم گاهی حس می کنم از همون اولِ اول با هم بودیم، از همون بدو تولد هردومون از یه نطفه پامونو به این دنیا گذاشتیم و مکمل هم بودیم، بچگیمون باعث شد از درک هم عاجز بشیم و فقط به این خاطر که به دوست داشتن هم عادت کردیم به هم دروغ بگیم، با هم نمی تونیم و بی هم می میریم ... (من بی تو می میرم) چه بد ...

راستشو بخوای من یلدا، روز عُشاق، تولدت رو و همه اون روزای خوبی رو که امسال سرسری ازمون گذشت در نبودت و تنها با حضور خاطرت در قلبم جشن گرفتم، بی تو بودنی که برام بوی باتو بودن رو بده ترجیح میدم به اینکه بذارم قلبم پارکینگ احساسات این و اون بشه، بهترینم حالا که چشمای نازت منو دیده دلم میخواد قصه ی عشقتو، شنیدن صدای پاتو، بوسیدن گونه هاتو، آرامش در خلوتت رو تا وقتی زنده هستم روی یه دیوار بلند نگه دارم و من و تو اولین زمینی هایی باشیم که دیکته کنیم سرمشق عشق رو به عرش آسمون ها.

لرزش زانوهام توی اولین قراری که دیدمت، دعاهایی که واسه همیشه موندنت کردم و هیچکدومش اثر نکرد، نگرانی هام، شب بیداری هام، امید به آینده ای که هنجار و آرمانش فقط تو بودی ... وای نکنه دارم خواب می بینم که نیستی و ازت بی خبر موندم .........................

بشین پیشم، دستتو بذار رو پیشونیم، قلبم، نمی دونی دستای کوچیکت چه معجزه ای میکنه خانم کوچولو ... هنوزم نمی شنوی صداشو؟ به خاطر تو داره می تپه، نوازشش نمی خواد بکنی، یه سیلی بخوابون پای گوشش! تا بفهمدت!! تا درکت کنه!! مبادا تو درکش کنی، مبادا اراده کنی تلاششو به چشمت ببینی، مبادا "پاک" تصورش کنی، مبادا ... اونه که تو رو میخواد تو که اونو نخواستی، اونه که به خیال خودش بیشتر از همه ی آدما قدرتو می دونه، حرف من و تو و هیچکس دیگه هم تو گوشش نمیره، اونه که شیفته ی این بچه بودن و بچه موندنیه که بهش گفتی، تو چقدر قدر اونو دونستی؟!

روزی که به ملاقاتت اومدم هیچ از خودت پرسیدی چرا دستام خالی بود؟ همیشه فکر می کردم یه آدم عاشق روزی که ملاقات عشقش میره باید ساده باشه، ساده تر از گلبرگ یک گل، هنوز که هنوزه خدا رو شاکرم که اون روز از فرط هیجان به زانو نیفتادم. گاهی با خودم میگم اون روز نسنجیده ترین حرفهای عالم بینمون رد و بدل شد اما هرچی بود توی اون حال و هوا شد بهترین روز سالهای اخیر و تمام عُمرم ... الانم تا جایی که بتونم بخاطرت خودمو سرزنش می کنم چون لحظه هایی بود که از ته دل تو رو پرستیدم و اینکه از دستت دادم به خاطر بی لیاقتیم بود تا بچگیم.

پ.ن: بانوی نازنین ببخش منو به خاطر حرفی که دیروز حین غلبه یه حس نامعلوم بهت زدم و حتی از گفتنش در اینجا هم شرم دارم ... بدقولی هم کردم نه؟ بازم ببخشم که بخشنده ترین آدمی هستی که می شناسم.

+نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت8:28 بعد از ظهرتوسط مهدی | |

روز میلاد:

مطلبی با عنوان بالا می نویسم و برخلاف سایر نوشته هام چون این یکی رو برای تو نوشتم ویرایشش هم می کنم، از وقتی بیدار شدم فراموش کردم امروز چه روزیه و بعد که یادم میاد هرچی تلاش می کنم نمی تونم خودمو متقاعد کنم که با "نامه ای پُر از دلتنگی" تولدت رو بهت تبریک بگم. مدتیه از دلت دور موندم و حتی دلم نمی خواد با دلتنگی های مسخره ای که روی این صفحه حک میشه ناراحتت کرده باشم ... آخه نازنینم روز تولد تو روز تولد تموم خوبی هاست، تموم زیبایی ها، تموم غنچه ها و شکوفه ها ... تولد تموم دل های بی تابی که از اول سال منتظر وصال چنین روزی بودند و براش لحظه شماری می کردند ... و تو عزیز دل! فرشته ای که خدا عوض دو بال دلی پُر از سخاوت بهت بخشیده، فرشته ای که اونقدر زیبایی داره که می تونه پرنورترین ستاره ی آسمون باشه، اونقدر باهوش که می تونه شاگرد اول دانشگاه باشه، اونقدر مهربون که هیچوقت از خوبی ها و کمالاتش کم نمیشه و اونقدر عزیز و تودل برو که می تونه خاطرجمع باشه اگه روزی خدای نکرده از روزگار دلش بگیره و خاطره هاش ابری بشه، چشمی تاهمیشه چشم براه اومدنش و دلی هست محرم و مشتاق اسرارش ... این میشه که "نامه ی پر از دلتنگی" رو تا می کنم و توی جیبم میذارم و از ته دل داد می زنم: آهای آدما همچین روزیه که عشق من پاشو به دنیاتون گذاشته، نبینم کسی مزاحم فکر و دلش بشه، نفهمم کسی بش چپ نگاه کرده! ع.... جونم تولدت مبارک باشه، ایشالا تا وقتی می تونی بی نیازیت رو به رخ همه بکشی عمر کنی، نمی دونی بعد از این همه مدت چقدر خوشحالم که هنوز عاشقم، عاشق تو! از اینکه هیچی از این نیروی عشق و احساسی که بهت دارم در من کم نمیشه ... عشقم، گلم، عسلم، صنمم، تولدت مبارک!

شب قبل:

دیشب یه نفر بخاطر تولد تو به من هدیه داد، انگار با یه نیروی ماورای طبیعی از درونم آگاه بود، مثل اینکه خبر از افکارم داشت و شاید به خودشم الهام شده بود، نمی دونم ... حالا به نظرت چی بهم داد؟ چی؟ نشنیدم بلندتر بگو؟ نمی فهمم داد بزن! هان؟ آها، نه اون نه، یه چیز دیگه ... چیه کم آوردی؟ نمی تونی حدس بزنی؟ باشه خودم میگم بهت، اون "تو" رو بهم داد، نه نه اشتباه نکن منظورم خدا نیست، دیشب واقعاً یه غریبه "تو" رو به من داد، یعنی یه نفر که روز تولدت رو می دونست کادویی بهم داد که وقتی بازش کردم داخلش "تو" بودی، باور کن سر به سرت نمیذارم ... نه بابا دروغم کجا بود؟! به خدا نمی خوام دست بندازمت، به جون خودت همین اتفاق برام پیش اومده و توضیح بیشتری هم ندارم که بدم، فقط چند دقیقه بهت خیره شدم و بعد "تو" رو به اون پس دادم، چون از یه طرف اگه می خواستم قبولت کنم هروقت چشمم بهت میفتاد مثل همون لحظه تر میشد و حسابی ضایع می کردم و اگه می خواستم "تو" رو ازش بگیرم و به خودت هدیه ت بدم اولاً که طرف حسابم استرس روبروشدن با خودت بود که نمی تونم از پسش بربیام و دیگه هم اینکه تو که به "تو" نیاز نداری. تو یه دونه ای و اون یکی "تو" یه آینه از خود تو. بازم چند لحظه بهت خیره موندم، در همون حال که نشسته بودی گونه تو بوسیدم، از خالقت تشکر کردم و بعد تو رو به خودش سپردم و ازش خواهش کردم مراقبت باشه تا روزی که دوباره دلت منو بخواد و بتونم به خودت بسپارمت.

+نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت9:24 بعد از ظهرتوسط مهدی | |

تسلیم آره، درست گفتی. ولی متنفر نه! بیشتر از اون برات متاسف شدم. حالا که دلت هیچ رقمه با من پا نیست، حالا که از طرز برخوردات شیرفهم شدم مرز عشق و نفرت برات از یه مو باریکتره، حالا که میخوای پی عشقت توی آسمونا بگردی می بینم که حق با توئه. چی می تونم بگم بهت ... چه می دونم، شاید خودتی که غمو دوست داری.

نتونستم با طرز فکری که در موردم کردی، مخصوصن حرفایی که تلفنی بهش زدی کنار بیام. حالا اون بیشتر از من دوستت داره. نمی دونم چرا وقتی اینو بهم گفت خودمو زدم به بی خیالی ... چقدر عذاب آوره در موردت طوری قضاوت بشه که تو اونطور نباشی. دیشب تا پنج صبح تا تونستم بهش فکر کردم، دست آخرم به این نتیجه رسیدم که هیچی از خودم ندارم، نه خونه، نه کار ثابت، نه حتی احساسی که کودکانه و احمقانه خطاب نشه.

حتی برای کارهایی که خواستم و نتونستم برات انجام بدم دیگه عذاب وجدانی ندارم، تا جایی که بتونم دیگه به بلاگت سر نمی زنم که کمتر فکر دلتنگیات به سرم بزنه، فکرایی رو که در موردت می کردم، حرفایی رو که جای تو با عکست زدم و حس می کردم صدامو میشنوی دیگه نمی خوام ازت پنهونشون کنم، یکی از موضوعات بلاگم رو گذاشتم "نامه ای دیگر به تو" که هروقت دلم هواتو کرد، حرفایی رو که باهات دارم اونجا بنویسم نه اس ام اس نه هیچ چیز دیگه ... می دونم تو هم اینطور راحت تری.

نه ازت بدم میاد، نه دیگه زیاد دوست دارم، نه منتظرم که برگردی، نه اینکه دوباره بری ... فقط دلم میخواد اینا رو که می خونی اون لبخند رضایتی که تصور می کنم روی لبات نشسته باشه، لبخندی که امیدوارم تو رو از چاله به چاه نندازه و کمکت کنه یه تصمیم جدی توی زندگیت بگیری، یه تغییر روند اساسی ... حالا می تونی سرتو بذاری رو بالش و قمیشی گوش کنی و یه نفس عمیق بکشی، بعد به خودت بگی: باخت، تسلیم شد، گورشو گم کرد ... اما اگه هنوز یک صدم درصدم به حسی که بینمون بود ایمان داری بگو "سکوت کرد". این حرفا رو هم پای بچگیم نذار که بخاطر این مدت که تحملم کردی شرمندت بشم، قبول دارم که بد بودم.

راستی پیشاپیش تولدت مبارک ... اینم از کادوی تولدت

مجازی بودنش رو به مجازی بودن دنیایی که درش با هم بودیم ببخش.

با تمام وجود برات آرزوی سرسبزترین و پویاترین لحظه ها رو دارم و اینکه هرچه سریعتر به اون عاشق خوشبختی که فکر می کنی لیاقت احساس، پاکی و نجابتت رو داره برسی و از حصار این انتظار بیرون ببینمت.

+نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت8:58 بعد از ظهرتوسط مهدی | |