تبليغاتX
تولد آخر

تولد آخر

تو هم با من نبودی،
مثل من با من
و حتی مثل تن با من!

تو هم با من نبودی،
آن که می‌پنداشتم باید هوا باشد،
و یا حتی، گمان می‌کردم این تو
باید از خیل خبرچینان جدا باشد.

تو هم با من نبودی،
تو هم با من نبودی!

تو هم از ما نبودی،
آن که ذات درد را باید صدا باشد
و یا با من، چنان هم‌سفره‌ی شب،
باید از جنس من و عشق و خدا باشد.

تو هم از ما نبودی!

تو هم مؤمن نبودی
بر گلیم ما و حتی در حریم ما،
ساده‌دل بودم که می‌پنداشتم
دستان نااهل تو باید مثل هر عاشق رها باشد.

تو هم از ما نبودی!

تو هم مؤمن نبودی
بر گلیم ما و حتی در حریم ما،
ساده‌دل بودم که می‌پنداشتم
دستان نااهل تو باید مثل هر عاشق رها باشد.

تو هم از ما نبودی!

تو هم با من نبودی یار!
ای آوار!
ای سیل مصیبت‌بار!

                                                                                                                             فرهاد

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت12:18 بعد از ظهرتوسط مهدی | |

کسی غیر از تو نمونده، اگه حتی دیگه نیستی
همه جا بوی تو جاری، خودت اما دیگه نیستی
نیستی اما مونده اسمت، توی غربت شبونه
میون رنگین کمون خاطرات عاشقونه

آخرین ستاره بودی، تو شب دلواپسی هام
خواستنت پناه من بود، تو غروب بی کسی هام
لحظه، هر لحظه پس از تو، شب و گریه در کمینه
تو دیگه برنمی گردی، آخر قصه همینه!

شب بی عاطفه برگشت، شب بعد از رفتن تو
شب از نیاز من پر، شب خالی از تن تو
با تو گل بود و ترانه، با تو بوسه بود و پرواز
گل و بوسه بی تو گم شد، بی تو پژمرده شد آواز

میشکنم بی تو و نیستی، به سراغم نمیایی که ببینی
بی تو می میرم و نیستی، تو کجایی؟ تو کجایی که ببینی؟

آخر قصه
شعر ایرج جنتی عطایی
موسیقی سیاوش قمیشی
صدای ابی - آلبوم ستاره های سربی

+نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت5:42 قبل از ظهرتوسط مهدی | |

مادر باور میکنی؟

جایی بودم

جایی که هر پسر، سهم خود را از خورشید دارد

جایی که روز، یکساعت بیشتر است

جایی که پرنده ها، فقط پرنده اند

به کفشهایت احتیاجی نیست

خیابانهاشان از ما تمیزتر است

باور کن

جایی بودم

جایی که فقط اسمش "پائین شهر" نبود.

سینا

+نوشته شده در یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت2:27 قبل از ظهرتوسط مهدی | |

چه گریزیت ز من؟

چه شتابیت به راه؟

به چه خواهی بردن

در شبی این همه تاریک پناه؟

مرمرین پله آن غرفه عاج

ای دریغا که ز ما بس دور است

لحظه ها را دریاب

چشم فردا کور است

نه چراغیست در آن پایان

هرچه از دور نمایان است

شاید آن نقطه نورانی

چشم گرگان بیابان است

می فرومانده به جام

سر به سجاده نهادن تا کی؟

او در اینجاست نهان

می درخشد در می

گر بهم آویزیم

ما دو سرگشته تنها، چون موج

به پناهی که تو می جویی خواهیم رسید

اندر آن لحظه جادویی اوج!

عصیان، فروغ

+نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت9:26 بعد از ظهرتوسط مهدی | |

B از من پرسید: "می خواهی بگویی که تو امسال از پارسال عاقل تر شدی؟" گفتم: "بله" چون اینطور بود.

_ "چطور؟ یعنی تو امسال چیزی یاد گرفتی که قبلاً آن را نمی دانستی."

"هیچ، به همین دلیل من عاقل ترم. من یک سال اضافه برای آموختن هیچ صرف کردم."

B خندید، دامیان نخندید.

دامیان گفت: "من نفهمیدم اگر تو به آموختن هیچ ادامه بدهی، زندگی سخت و سخت تر می شود."

_ "آموختن درباره هیچ آن را سخت تر نمی کند، بلکه آن را ساده تر می کند. اما مردم زیادی هستند که مثل دامیان مرتکب اشتباه می شوند و فکر می کنند که آن را مشکل تر می کنند. این یک اشتباه بزرگ است."

او گفت: اگر تو زندگی را هیچ می دانی، پس برای چه زندگی می کنی؟"

_ "برای هیچ."

او گفت: "اما من از اینکه زن هستم، خوشحالم و این هیچ نیست."

_ "زن بودن همانقدر هیچ است که مرد بودن هیچ است." من موضوع را بیش از حد ساده کرده بودم. واقعیت هم همین بود.

دامیان خندید: "پس تو چرا مرتب نقاشی هایت را خلق می کنی؟ آنها بعد از مرگ تو هم وجود خواهند داشت."

_ گفتم: "این که چیز مهمی نیست."

او پافشاری کرد: "یک ایده است که باقی خواهد ماند."

_ "ایده ها هیچ چیز نیستند."

B ناگهان قیافه جدی به خودش گرفت و گفت "بسیار خوب، ما موافقیم، پس تنها هدف زندگی در ..." من حرفش را قطع کردم "هیچ است."

اما این کار او را ساکت نکرد و گفت : "خوش گذراندن تا حدی که ممکن است." حالا فهمیدم که می خواهد چه کار کند. او می خواست که من تشویق شوم کمی پول نقد به آنها بدهم که تا بعد از ظهر آنها را خرج کنند.

B ادامه داد: "اگر ایده ها هیچ هستند" او داشت بخشش را به طرف پول مفت می چرخاند: "و اشیا هیچ، پس به محض اینکه پول به دستت آمد، باید آن را برای داشتن اوقات خوش بیشتر خرج کنی."

گفتم: " خوب این به این معنی نیست که اگر تو به هیچ معتقدی، آن هم هیچ چیزی نیست. تو باید با هیچ طوری برخورد کنی که انگار چیزی است. باید بتوانی از هیچ چیزی به دست بیاوری." این حرف او را بیچاره کرد.

_ "چی؟؟؟"

من حرفم را کلمه به کلمه تکرار کردم، که کار خیلی سختی هم بود. "این به این معنی نیست که اگر تو به هیچ معتقدی، آن هیچ چیزی نیست." علامت دلار از جلوی چشمان B محو شد. همیشه وقتی صحبت مالی پیش می آید، بهتر است که آدم آبستره فکر کند.

دامیان گفت: "بسیار خوب، فرض می کنیم که من به هیچ اعتقاد دارم، پس چطور باید خودم را متقاعد کنم که یک هنرپیشه یا نویسنده بشوم؟ تنها انگیزه کتاب نوشتن من این است که معتقدم در نهایت یک چیزی از کار در خواهد آمد، که اسمم روی آن است یا اینکه هنرپیشه ی معروفی خواهم شد." من به او گفتم: "تو می توانی هنرپیشه ی هیچ بشوی و اگر واقعاً به هیچ معتقدی، می توانی کتابی درباره اش بنویسی."

_ "اما برای معروف شدن آدم باید در مورد موضوعی کتاب بنویسد که مردم به آن اهمیت بدهند. A، تو نمی توانی بگویی که همه چیز هیچ است!" حالا او داشت ناراحت می شد، اما همچنان فکر می کرد. او سعی می کرد راهی پیدا کند که من بگویم که هرچیزی یک چیزی هست.

من تکرار کردم "همه چیز هیچ است."

او گفت: "بسیار خوب، من با تو موافقم."

برگرفته ازکتاب فلسفه های اندی وارهل

ترجمه و تالیف: افروز یثربی

+نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت12:29 بعد از ظهرتوسط مهدی | |