|
تو هم با من نبودی، فرهاد
کسی غیر از تو نمونده، اگه حتی دیگه نیستی آخرین ستاره بودی، تو شب دلواپسی هام شب بی عاطفه برگشت، شب بعد از رفتن تو میشکنم بی تو و نیستی، به سراغم نمیایی که ببینی آخر قصه
مادر باور میکنی؟ جایی بودم جایی که هر پسر، سهم خود را از خورشید دارد جایی که روز، یکساعت بیشتر است جایی که پرنده ها، فقط پرنده اند به کفشهایت احتیاجی نیست خیابانهاشان از ما تمیزتر است باور کن جایی بودم جایی که فقط اسمش "پائین شهر" نبود. سینا
چه گریزیت ز من؟ چه شتابیت به راه؟ به چه خواهی بردن در شبی این همه تاریک پناه؟ مرمرین پله آن غرفه عاج ای دریغا که ز ما بس دور است لحظه ها را دریاب چشم فردا کور است نه چراغیست در آن پایان هرچه از دور نمایان است شاید آن نقطه نورانی چشم گرگان بیابان است می فرومانده به جام سر به سجاده نهادن تا کی؟ او در اینجاست نهان می درخشد در می گر بهم آویزیم ما دو سرگشته تنها، چون موج به پناهی که تو می جویی خواهیم رسید اندر آن لحظه جادویی اوج! عصیان، فروغ
B _ "چطور؟ یعنی تو امسال چیزی یاد گرفتی که قبلاً آن را نمی دانستی." "هیچ، به همین دلیل من عاقل ترم. من یک سال اضافه برای آموختن هیچ صرف کردم." B دامیان گفت: "من نفهمیدم اگر تو به آموختن هیچ ادامه بدهی، زندگی سخت و سخت تر می شود." _ "آموختن درباره هیچ آن را سخت تر نمی کند، بلکه آن را ساده تر می کند. اما مردم زیادی هستند که مثل دامیان مرتکب اشتباه می شوند و فکر می کنند که آن را مشکل تر می کنند. این یک اشتباه بزرگ است." او گفت: اگر تو زندگی را هیچ می دانی، پس برای چه زندگی می کنی؟" _ "برای هیچ." او گفت: "اما من از اینکه زن هستم، خوشحالم و این هیچ نیست." _ "زن بودن همانقدر هیچ است که مرد بودن هیچ است." من موضوع را بیش از حد ساده کرده بودم. واقعیت هم همین بود. دامیان خندید: "پس تو چرا مرتب نقاشی هایت را خلق می کنی؟ آنها بعد از مرگ تو هم وجود خواهند داشت." _ گفتم: "این که چیز مهمی نیست." او پافشاری کرد: "یک ایده است که باقی خواهد ماند." _ "ایده ها هیچ چیز نیستند." B اما این کار او را ساکت نکرد و گفت : "خوش گذراندن تا حدی که ممکن است." حالا فهمیدم که می خواهد چه کار کند. او می خواست که من تشویق شوم کمی پول نقد به آنها بدهم که تا بعد از ظهر آنها را خرج کنند. B گفتم: " خوب این به این معنی نیست که اگر تو به هیچ معتقدی، آن هم هیچ چیزی نیست. تو باید با هیچ طوری برخورد کنی که انگار چیزی است. باید بتوانی از هیچ چیزی به دست بیاوری." این حرف او را بیچاره کرد. _ "چی؟؟؟" من حرفم را کلمه به کلمه تکرار کردم، که کار خیلی سختی هم بود. "این به این معنی نیست که اگر تو به هیچ معتقدی، آن هیچ چیزی نیست." علامت دلار از جلوی چشمان دامیان گفت: "بسیار خوب، فرض می کنیم که من به هیچ اعتقاد دارم، پس چطور باید خودم را متقاعد کنم که یک هنرپیشه یا نویسنده بشوم؟ تنها انگیزه کتاب نوشتن من این است که معتقدم در نهایت یک چیزی از کار در خواهد آمد، که اسمم روی آن است یا اینکه هنرپیشه ی معروفی خواهم شد." من به او گفتم: "تو می توانی هنرپیشه ی هیچ بشوی و اگر واقعاً به هیچ معتقدی، می توانی کتابی درباره اش بنویسی." _ "اما برای معروف شدن آدم باید در مورد موضوعی کتاب بنویسد که مردم به آن اهمیت بدهند. من تکرار کردم "همه چیز هیچ است." او گفت: "بسیار خوب، من با تو موافقم." برگرفته ازکتاب فلسفه های اندی وارهل ترجمه و تالیف: افروز یثربی
|
About![]()
من ديگر به پرندگان هيچ نخواهم
Home |