تبليغاتX
تولد آخر - سالهاست که مرده ام

تولد آخر

اولین روزی که با دنیای مجازی آشنا شدم و اراده کردم توش خونه بسازم، پنجم آذر 83 بود.. اما حالا خجالت می کشم، نمی تونم.. نمی دونم.. بعد از این همه سال، بعد از اون همه حذف و اضافه خاطرات نو و کهنه، حذف کامل دوسال و نیم از خاطرات "سخت ترین صحبت ها" و "مثل مریم".. الانی که حتی هیچ خبری از بچه های قدیم ندارم.. برعکس دنیای مجازی، زندگی روزانه م دستخوش هزار هزار تغییر و تحول شده، چندین پله به جلو پرتاب شدم.. دانشگاه، کار، زندگی مستقل، سال چهارم دوری از خانواده.. عوضش مامان گه گداری که میاد اینجا پیشم خونمو مثل دسته گل تحویلم میده و میره.

شاید عجیب باشه، با شرایطی که دارم به روزکردن این بلاگ مثل زهر سربی می مونه که همینکه میخواد از گلوم بره پایین سربش وجودمو می سوزونه و درعوض زهرش روحمو تامین میکنه.. مثل این می مونه از فرط بی میلی سنگ ببندی به شکمت که فقط از گشنگی نمیری.

امشب هم بعد از حدود دوسال به بهونه ی نشون دادن بلاگی که برای سعید تعریف کرده بودم یه زمانی توش می نوشتم و اساسی معتادش بودم، جراتشو پیدا کردم سری به آرشیو بزنم، بقض کردم که حتی نوشته های گذشته خودم بام غریبه شدن، یه سری خوندنشون هم برام تازگی داشت، قصدم تعریف نیست منتها دیگه نمی تونم با اون سبک و سیاق بنویسم....

امشب قراره به یه سفر کاری برم، توی پست بعدی اگه بتونم راجع به کسی می نویسم که با اینکه حتی چهره ش هم خاطرم نیست نتونستم ببخشمش.. کسی که کلید اینجا رو هم حتی ازم گرفت و توی سراب پوچی اون موقع خودم تنهام گذاشت.. در هرصورت پایه گذار انقلاب سبز یه انقلاب درونی و فردیه و امیدوارم این بلاگ بتونه تاثیر گذشته رو روم بذاره.

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت1:38 قبل از ظهرتوسط مهدی | |