تو

.....

.........

...................

من و بارون و لحظه هام ... تو و سکوت و غصه هام ...

تا دمدمای صبح عصبانی بودم از دستت، نه به این خاطر که چرا دیگه دوستم نداری یا اینکه چرا جواب نامه هامو نمیدی، به خاطر اینکه چرا با اینکه خودت گفتی عشقمو باور داری جواب دل عاشقم رو با سکوت میدی و اگر در این فکری که با سکوتت می تونی یه روز به نبودنت قانعم کنی کاملن در اشتباهی!

فکر اینکه بعد از من کی قراره جامو برات بگیره داشت دیوونم می کرد، این دل وحشی رو طوری به جونم مینداخت که چند بار نزدیک بود از ته دل اسمتو فریاد بزنم، اونقدر بلند که همه اونایی که دورم بودن می فهمیدن جای دل چه دریای خونی تو سینم هست، اونقدر بلند که معجزه میشد و صدام به گوش تو هم می رسید، اونقدر که به خودت اجازه نمی دادی جوابمو با بی خیالی بدی یا دوباره متهمم کنی، غمی که از یه لحظه فکرکردن بهش وحشت داری غمیه که شب و روز و همه لحظات رو از من گرفته ... نمی دونم شاید مقصر همین لحظات باشن که بی تو دارن سپری میشن ... فریادم اونقدر بلند میشد که می تونستم کاملن ازت خالی بشم اما تا به خودم اومدم جای همه اینا یه بقض بی صدا تو گلوم ترکیده بود، طبق عادت معمول بچگی بعد از چند قطره اشک چشمامو باز کردم، یه آه سرد کشیدم و از پشت اون قطره ها به چراغ های خیابون نگاه کردم، همینطور به آدمایی که از کنارم رد می شدن، راستی وقتی گریه میکنی چراغهای تو خیابون خیلی خوشگلترن! بچه که بودم وقتی از چیزی گریه م می گرفت بهم می گفتن "مرد گنده که گریه نمی کنه" اما حالا بهونه ای دارم که میشه تا آخر عمر با غمش بسوزم و با افتخار به خاطرش اشک بریزم، ما که همه چیزمون برعکسه ... مگه می تونم دنبال دلت نباشم عسلکم؟ دیگه کجا می تونم دلی به پاکی دلت پیدا کنم آخه؟

یادم افتاد یه شب توی تعطیلات دستشو تو سرم کشید و موهای سفیدمو شمرد، درست هفت تا بودن، با خنده بهم گفت "نترس، هنوز جوونی!" با این حرفش چه دلم پر شد از دستت، تو که نبودی احساس می کردم هیچکی دیگه نیست، لرزیدم و زیر لب گفتم "کاش بابا بود، کاش بابابزرگ بود"، کسایی که دیگه هیچوقت نه میان و نه میرن، گفتم "کاش تو از همون اول هم نبودی تا اینکه بخوای هرشب و هرشب باغبون بقض تو گلوم بشی، ظاهرن دیگه دلت هم نمی گیره، حتی واسه اونم تنگ نمیشه؟ فرق تو با این در و دیوار چیه؟ واسه چی خودتو تو سکوتت حبس کردی؟ دِ خالی کن خودتو!! مگه تا کی هستیم؟ بابا تو برنده ای! منو بردی! خوشحال باش که تونستی یه نفرو با خودت به آسمون ببری و بعد به زمین داغ بشونیش، آرزوی دیگه ای هم مونده برات؟"

اونقدر عصبانی بودم که وقتی افتادم رو تخت به مجید گفتم کاش فردا بارون بباره ... چه خوب که هنوز اعتقادم سرجاش بود، رو کردم به آسمون و تصویر همه اونایی که از اول زندگیم بهم بدی کردن و یا ضربه های جبران ناپذیری بهم زدن به روش آوردم و گفتم ببین من از همه اینا گذشتم، همشون رو تو دلم بخشیدم، تو هم اگه راست میگی و خیلی ادعای عدالت و خداییت میشه منو ببخش و کاری کن اونم اگه فکر می کنه بهش بدی کردم منو ببخشه و زود برگرده که خودت شاهدی و داری می بینی دلم چطور براش هلاکه.

داره بارون می باره ... قطره هاش به صورتم می خوره، خیابون ها تاریک و خلوت، در خونه ها و مغازه ها همه بسته، حتی از پشت این شیشه بارون دیده آدما مهربون تر به چشم میان، چراغ ها هم خوشگلترن از وقتایی که با چشم تر نگاهشون می کنی، صدای وزش باد تو گوش این درخت ها، صدای بال بال دو کلاغی که رو شاخه ی این سروناز با هم دعواشون شده، بوی بارون، صدای بارون، صدای قطراتی که دارن دونه دونه به این جوی آب می رسن، بوی دیوار و زمین خیس، عطر تو، عطر برگ و چمن خیس، عطر تنت، عطر یاس، صدای بهار، صدای نازت، بوی بارون، صدای پاش ...

عوض شدی، عوضی شدم!

بازم فرقمون همینه، زندگی واسه من ساده ست ... اونقدر ساده که حاضر نیستم اولین عشق پاکی رو که توش تجربه کردم فراموش کنم و تو اونقدر سخت گرفتی که حاضری برای رسیدن به هدف، همه چی رو به ساده ترین شکل ممکن فراموش کنی. کاش می دونستم از کجا این همه مطمئنی !!

به آینده ی پوچی که بعد از تو در انتظارم نشسته فکر می کنم و دیوونه وار قدم می زنم، حرفای عاشقونمون در اون مدت زمان دو سه ماهه یادم میفته و مثل دیوونه ها میزنم زیر خنده ... نوشته هایی که برای لحظه وصالمون نوشتم و حالا نمی دونم باید چی کارشون کنم ......

طرز نگاهم در دیداری که فقط برای "نه" گفتن بهم اومدی برای عاشق موندنم کافی نبود؟ مگه نمیگن عشق از یه نگاه شروع میشه، چرا عشق ما با اولین نگاهمون تموم شد؟!

عشقم رو مثل یه تکه سنگ که انگار ازش بی نیاز باشی به سینم کوبیدی و اصلن به این فکر نکردی بعد تو چی به سرم میاد و در عوض من با تو تونستم به خودم برسم و تا خواستم برگردم بال پروازت بشم تو لنگ لنگون پریدی و  دوباره عاشق شدی و دوباره دلت لرزید اما نه واسه من ...

اگه فکر می کنی میتونی دلی عاشق تر و شیفته تر از دلم پیدا کنی بسم ا...  نمی دونم شایدم به پستت بخوره ... اما وقتی که من دیگه نباشم ... رفته باشم پی خودم ... مثل خودت عاشقم رو بی خبر گذاشته باشم تا تو تنهایی خودش جون بده.

پ.ن: اینکه بخوای هر دفعه پای یه سیستم بشینی و بلاگت رو آپ کنی مسلمن روی طرز نوشتنت هم تاثیر داره، هنوز نفهمیدم کی هستم ... سرباز، محصل، شاغل، عاشق، عوضی!

آرامشم کو؟

و باز تا نیمه های شب به یادت پرسه می زنم و خانه نوردی میکنم ... قمیشی احمق نبود که در این دنیای خراب وحشی پنجره ای طلب می کرد و احمق منم که در هیاهوی این پنجره ها گاه به آسمان خیره ماندم، گاه با بقض در گلو به شیشه شان "ها" کشیدم و گاه از کلاس و کار و بی حوصلگی، از دربدری بهشان پناه بردم، تکیه کردم و در خیالت غرق شدم، در خیال تو، مهربان همیشگی!

و نفهمیدم هرگز دلیل آن همه محبت و اعتماد یکباره و این همه ریاضت و سخت شدنت را؟؟؟؟ آن شبی که "هوس" را به هوای آشیانه ات در کوره ی دل گداختم سالار این دل، "احساس" نجیبترین فرشته زمین شده بود و اینک چگونه به کوره ی دل دست برم و خاکستر احساسی را بیرون کشم که همه اش برای تو بود و بس؟ تو هم که بی صدا شدی و عاشق مدیون رو به حال بد خود گذاشتی ...

پس این عشق کو؟ خدای عاشقان کو؟ کو آرامشی که بتوان دل را به آن خوش کرد؟؟

به دوش می کشم معصومیتم را که نه پای رفتنم مانده و نه جای ماندن، دلم گرفت از آدمهای مهربان که خوب میدانم آغوش مادر هم دگر جای من نیست و مدتهاست می اندیشم بی من هم به راحتی روزش را به شب خواهد رساند ...

چه سالی ... چه شروعی ... چه عشقی ... چه آرامشی ... چه انتظاری ... چه تقدیری !!!

پ.ن: چه خوبه که فکر کنی عشقت بهت تکیه کرده و چه تلخه ببینی پشت خودتم هیچکی نیست ... به عاشقتون تکیه کنید !

بی خبری و دلتنگی

کسی غیر از تو نمونده، اگه حتی دیگه نیستی
همه جا بوی تو جاری، خودت اما دیگه نیستی
نیستی اما مونده اسمت، توی غربت شبونه
میون رنگین کمون خاطرات عاشقونه

آخرین ستاره بودی، تو شب دلواپسی هام
خواستنت پناه من بود، تو غروب بی کسی هام
لحظه، هر لحظه پس از تو، شب و گریه در کمینه
تو دیگه برنمی گردی، آخر قصه همینه!

شب بی عاطفه برگشت، شب بعد از رفتن تو
شب از نیاز من پر، شب خالی از تن تو
با تو گل بود و ترانه، با تو بوسه بود و پرواز
گل و بوسه بی تو گم شد، بی تو پژمرده شد آواز

میشکنم بی تو و نیستی، به سراغم نمیایی که ببینی
بی تو می میرم و نیستی، تو کجایی؟ تو کجایی که ببینی؟

آخر قصه
شعر ایرج جنتی عطایی
موسیقی سیاوش قمیشی
صدای ابی - آلبوم ستاره های سربی

سکوتمون مقدس نیست!

عاشقتم! واسه همینم هست که از غروب که همه رفتن مهمونی تنها موندم خونه، توی این اتاق ... که بیشتر بهت فکر کنم، که با آرامش خاطر بتونم قشنگی هات رو واسه خودم تجسم کنم، بحث های پاکی رو که با هم می کردیم بعد از ماه ها با خودم مرور کنم. چه غروب دلگیری هم بود توی خونه ای که حتی یه بارم نشد پاتو توش بذاری اما من همه اون خاطرات خوب طلایی رو در این خونه و در این اتاق با تو پیدا کردم، اولین جایی که عاشقت شدم همین اتاق بود، پشت همین میز کامپیوتر، اون بالش روی تخت خواب پای پنجره خدا می دونه چه شب هایی بعد از اون دعواهای بچگونه مون خیس میشد و من مغرور در اتاق رو قفل می کردم تا نه کسی متوجه اون حس نابی بشه که کشفش کرده بودم و نه حتی می تونستم به تو چیزی ازش بگم چون می ترسیدم بفهمی و تنهام بذاری و بعدها که شهامتشو پیدا کردم و بهت گفتم برات می میرم و چقدر شب ها خوابتو می بینم و دلمو با دستای خودم بهت دادم تنها خواستت ازم این بود که بشناسمت اما اونطور که هستی! و من اون موقع بود که می تونستم بفهمم همه آدما مثل هم نیستن چون می تونستم بهت اعتماد کنم، به یه دختر، یه زن، یه نیمه گمشده ... چقدر خوشحال بودم، چقدر خوشبخت ... حرف از احساسی می زنم که اونموقع حسش نمی کردم.

کف این اتاق دراز می کشیدم و دستها و پاهامو تا جایی که می تونستم باز می کردم، اونوقت چشمامو می بستم و یه دل سیر تماشات می کردم، اون بین چقدر بهم اس ام اس می دادی و میس کال مینداختی و من حاضر نبودم چشمامو به هیچ قیمتی باز کنم. به دستای کوچیک و قلب بزرگت تا جایی که دلم می خواست بوسه می زدم و دلتنگی هاتو که برام تعریف کرده بودی در آغوش خودم می فشردم، جالب اون که وقتی می خواستم لبم رو از دستت جدا کنم چشمامو می بستم، چون توان رویارویی با اون الماس های مشکی روی اون صورت گرد و نازت برام غیرقابل تصور بود و یه نگاه تصادفی به لب هایی که پناهگاه امن بوسه و لبخند تصورش می کردم مطمئناْ خیلی زود منو از پا درمی آورد. کاش یکی از همون دفعه ها حالم بد میشد و می افتادم زمین، اونوقت تو سر می رسیدی و سرمو از روی زمین بلند می کردی و میذاشتی رو دامنت، دامنی که بوی گل های بهشتی رو برام به ارمغان می آورد، بدون اینکه دلیل دعوای اون شبمون رو ازم بپرسی باهام حرف میزدی و من همون حین که به حرفات گوش می دادم مست از نگاه و صدات می شدم، دستتو رو قلبم میذاشتی و صورتتو به صورتم می چسبوندی، یه طوری که حرم نفس هات به گونه ام می خورد و تموم دردای دنیا فراموشم می شد، بعد از این انتظار دراز از "احساست" باهام حرف می زدی و توی چشمه ی قلبم طرح اندام خودت رو می دیدی، اونوقت دلیل اینهمه سکوت لعنتی رو ازم می پرسیدی و من بازم سکوت می کردم و تو از سکوتم عصبانی می شدی و سکوتمون رو بی دلیل می دونستی. من با حال بدم بازم ازش دفاع می کردم تا یه چیزی برای پنهون کردن ازت داشته باشم و استدلالم هم این بود که اون کسی که باید تحمل کنه منم نه تو و تو در عوض این سکوت رو با سکوت های دیگه مون مقایسه می کردی و اینکه این سکوت دیگه مقدس نیست و بوی انزوا و التماسش همه جا رو برداشته ... تا حرفت تموم میشد دستمو از رو لبت برمیداشتم مبادا به خاطر اینکه تا حواست گرم قانع کردنم بود دزدکی دستمو رو لبت گذاشته بودم سرزنشم کنی، اما تو در عوض از کارم خنده ت می گرفت و بازم بازم بازم بازم! بهم می گفتی "دیدی گفتم بچه ای؟" فقط همینو بهم می گفتی و هیچ رقمه حاضر نبودی "بزرگی" رو برام معنا کنی، تو حتی خودت رو هم "بچه" می دونستی و من بزرگ و بزرگتر شدم، حتی بزرگتر از بیست سال و غیر از کارم که از سالها قبل کسی بخاطر وضع خونوادمون پشت سرم حرف در نیاره واسه خودم کار کردم و دستم تو جیب خودم بود، تا الان که دیگه حتی فکر ادامه زندگی باهاشون برام سخت شده، نه اینکه وجودشون آزارم بده ها نه اصلاً، اما گاهی به سرم می زنه اگه دیگه هیچوقت پام به این خونه و این اتاق نرسه بالاخره یه روز می تونم از فکرت بیام بیرون، اما اگه سالی یکبار هم مجبور باشم بیام اینجا توی گوشه گوشه ی اینجا فقط تویی که روبرومی و با تکرار خاطرات دلمو می لرزونی و اینه که از یادم نمیری.

بهت میگم حس میکنم پنجره های خونمون بیش از حد زیادن، چون تو هر اتاق حداقل یه پنجره هست، خیال می کنی دیوونه شدم و می زنی زیر خنده، منم تا یاد قولی که بهت افتادم می افتم فوراً سیگاری رو که تازه روشن کردم روی دستم خاموشش می کنم، چه خوب که هنوز قول خیلی از کارها رو ازم نگرفتی! بی خبری، بقض و دلتنگی اینا عیدی هایی هستن که امسال بهم دادی، بی رحمی و من از تو بی رحم تر چون اگه واقعاً عاشقت بودم هیچوقت حسمو بهت نمی گفتم که باعث آزارت شده باشم، اونجوری تو هم تو فکر خودت حالاحالاها یه رفیق رازدار و دلسوز مثل من داشتی که می تونستی باش درد دل کنی و آروم بگیری ... سرزنش می کنم خودمو و متعجبم از تو و از این تغییر یکباره ... اونقدر بی نیاز نشدم که بین اینهمه گناه که دورمو گرفتن تو رو نقطه بازگشت خودم نبینم، ظرفیتم هم بالا نیست و فقط میخوام باورم کنی که بهت ایمان آوردم و اومدم برای جبران عشقت رو به نرخ جونم بخرم. سرنخ عشقت رو در اقیانوس ناآرومی و سردرگمی گم کردم و افسوس که ماهی های اونجا همه تلف شدن ... غریبه ای که نشونت رو بهم داد اینم گفت که ازین پس باید در سواحل حادثه و معجزه منتظرت بمونم و من دیگه هیچوقت از یاکریمی سراغ یاکریم دیگه و از بلبلی سراغ گل سرخی رو نمی گیرم، عمرم رو با تکرار اسم قشنگت و بقض های ناخونده از نبودنت سر می کنم و به این عشق راضیم. کاش می تونستم منت احساسی رو روت بذارم که مال تو بود، برای تو بود، از عشق خودت بود ... اما نتونست دلتو اونطور که می خواستی بلرزونه.

پ.ن: گل نازم می دونم دلت بی قراره، دلیلشو اما ...... دیشب بعد از چند تماس بی جواب گوشی تو دستم بود که از فکرت خوابم برد و صبح که پا شدم خیال اینکه تمام شب رو پیشم بودی مانع با کلی هیجان پریدنم سمت گوشی نشد اما بعد از این همه مدت بازم هیچ خبری ازت نبود ... نه از تو و نه از اون حس نابی که وجود داشت ... بی خبرم گذاشتی، چرا عزیز دل؟!

پ.ن(یکشب پس از نوشتن این پست ـ ۱۲ شب): نزدیک بود همین حالا به درک واصل بشم! موندم چرا از ته دل نفرینم نمی کنی ... باید زیرم می کرد!!!!

Outright

مادر باور میکنی؟

جایی بودم

جایی که هر پسر، سهم خود را از خورشید دارد

جایی که روز، یکساعت بیشتر است

جایی که پرنده ها، فقط پرنده اند

به کفشهایت احتیاجی نیست

خیابانهاشان از ما تمیزتر است

باور کن

جایی بودم

جایی که فقط اسمش "پائین شهر" نبود.

سینا

ع مثل عید، ع مثل اسم قشنگ تو

عیده و امسال، تنهای تنهام
به جای عیدی عزیزم من تو رو می خوام

نفرین به این احساسی که جز رنج هیچی نصیبم نکرده، نفرین بهش که تا وقتی می تونستم تو دلم نگهش دارم لقبم بود "کسی که هیچی از عشق نمی دونه" و از وقتی با بالهای شکسته ش یادش دادم بلندپروازی کنه تا امشبی که شب آخر ساله مجبورم سنگ یکطرفه بودنش رو به سینه م بزنم. چه قانون دلگیریه ... آخه چرا آدما اینطورن؟ درد دلشون رو بهت میگن و پافشاری می کنن واسه اینکه از راز دلت سردربیارن و وقتی هم بهشون میگی نفست به نفسشون بنده حتی اگه کاری از دستشون بربیاد دریغ از اینکه درمونت بشن و تنها نذارنت ... من نمی تونم مثلشون رفتار کنم، نمی تونم بی جهت لبخند بزنم، دلم نمی خواد واسه خودم رفیق تازه بتراشم ... چرا اونی که شب قبل از رفتن بهم میگه "تو میری و من می مونم با کلی فکر که به سراغم میان" الان با فاصله ای که ازم گرفته لحظه ی وصال تلخی رو با تیغی که بی توجه به خستگی و تنهاییش به رگ مچ دست چپم نزدیک می کنم با اشتیاق تو ذهنم تکرار می کنه و فکر اینکه آیا کسی مونده خبرمو بهش بده تنمو می لرزونه و آیا اون که فقط بلده دم از عاشقی بزنه به دلیل اتفاقی که افتاده فکر می کنه و یا مثل همیشه بی خیال میگذره؟ آیا واقعن تنهاییم به حالش فرقی نمی کنه؟

دختری که نمی خوام بگم من آدم خوبی بودم و اون آدم بدی بود اما عاشق پیشه بود و حرفی که میزد حرف دل بود و بس ... عاشقش بودم، هستم! هرچند طبیعت عشق بهم میگه که خیانت و یکطرفه شدن رابطه چیزایی نیستن که از اول رابطه ای وجود داشته باشن و می تونن بهونه هایی باشن که واسه دک کردن اونی که که عاشق تره استفاده بشن ... عیده و من توی اتاقی که هرچند ماه یه بار فرصت میشه بهش سر بزنم فقط بقض نبودنش رو تو گلوم خفه می کنم، کسی که ازم قول گرفت دیگه سیگار دستم نگیرم و نگرفتم، تشویقم کرد درس بخونم و برم دانشگاه که تا هنوز سر حرفمم، ازم خواست اونطوری که هست بشناسمش که خدایا خودت شاهدی با وجود مشکلات رابطمون همه ی تلاشمو کردم، ازم خواست فراموشش کنم فقط گفتم "نه"! چون دلم پیشش زندانی شده بود و الان هم اسیر همونجاست ... مگه قراره اون همیشه یه چیزی رو ازم بخواد؟ مگه قراره من همیشه یه کاری براش انجام بدم؟ از روزی که فهمید همه کسم شده باهام بد شد ... بد! بد! بد! بد!!!!!!!!

خدایا صدای دلباختگی عاشق بیست و یک سالت رو می شنوی، آدمیزادی که عاشق عشقش مونده؟ شاید دل خیلی ها رو ناخواسته شکسته، شاید واسه موندن عشقش دروغ هم گفته باشه، شاید کوله بار گناهش اونقدر سنگین باشه که حتی خیانتی که این وسط بهش شده به چشم نیاد، شاید بزرگترین اشتباهم این بود که دلم خواست دل تموم آدما رو با عشقی که از یه دنیای دیگه کشفش کرده بودم بسوزونم! خدایا مدت هاست جواب نگرانی من با سکوت داده میشه و من از این انتظار نه اینکه عاجز باشم فقط تو دلم می گیرم و هیچ نمی گم، آخه بقض خودش بزرگترین اعتراضه! اگه بشکنه دیگه اعتراض نیست، التماسه! حقیرم تو چشم عزیزی که کودک درونم رو تربیت کرد و بهم سپرد، معجزه کن خدایا! الان وقتشه! یکسال گذشت و من ماه هاست که در تب عشقم می سوزم و تنها و غریب شدم ... خدایا بلرزون دل کوچیکشو برام که والله نگرانم و فقط تویی که از راز دلم خبر داری، نگران آینده مونم و بیشتر نگران آینده ی اون! خدایا مصیبت ها و شکننده هات رو با لحظه ی تحویل سال از سر هردومون بگذرون که به تموم کائناتت قسم که ما هرجفتمون در پی رسیدن به خودت بودیم و به اینجا رسیدیم! سال سختی بود و دل عاشقم عاشق تر و دل عاشق ترم عاشق ترین شد ... به امید هوای تازه به انتظار نسیم بهاری نشستیم و چه بهتر که با هم همسفر باشیم ... گیج شدیم و این مدت به کسایی رو انداختیم که کوچکترین ارتباطی به رابطمون نداشتن، راز دلمون یکباره مثل آبی که رو فرش ریخته بشه بیرون افتاد و همه اونو فهمیدن ... رابطمون حتی اگه قشنگی گذشته رو براش نداشته باشه از مقدش بودنش هیچ کم نشده و فقط و فقط تویی که می تونی اونو به روال قبل برگردونی! دیدنش عاشق ترم کرد و سکوتش پیرتر، موهای سپید سرم از حالت طبیعی دارن می گذرن و دل پرخونم فوق العاده بیشتر از سنم نشون میده. معجزه کن خدایا! الان وقتشه!

عید همگی مبارک