Schlampe

ماشه را خواهم کشید

بر احساس خسته ام شلیک می کنم

بر ذهن بیمارم شلیک می کنم

بر احساس بی احساسم، بر خدایگان غایب، بر هرزگیِ وجودم..

دستت را می گیرم، می گریم شلیک می کنم

لجنزار روحت را دوست دارم..

کودکانه

چوپان قصه ی ما دروغگو نبود،

او تنها بود و از فرط تنهایی فریاد گرگ سر میداد..

افسوس که کسی تنهایی اش را درک نکرد و در پی گرگ بودند

و در این میان فقط گرگ فهمید که چوپان تنهاست.