انتهای نزدیک

اون فقط فکر می کرد یه کبوتره..

خفاش دل من، هیچوقت نتونست مثل بقیه کبوترها و حتی کلاغ ها تو آسمون پرواز کنه و اوج بگیره؛

چون تمام طول روز توی غارها خیالبافی میکرد

و شب، شور و عظمت پروازش رو تو دل تاریکش خفه می کرد؛؛؛

تخلیه وار

نه؛ مثل اینکه واقعن پیر شدم.. شاید هم میانسالم، نمی دانم.. اما هرجا واژه ی Oldman را می بینم خودم میاد جلو چشمم و هرجا پیرمرد آشفته ای را می بینم عمیقن درکش می کنم. آنقدر ننوشته ام که هرازگاهی دزدی ادبی می کنم و بیشتر، واژه ها و جمله ها را در خودم حبس می کنم. با خواندن و شنیدن حرف و حدیث دیگران تخلیه نمی شوم.. حتی مثل گذشته فکر مرگ به سرم نمیزند که کمی مرا آرام کند.. داشته هایم را باخته ام و هر آن احتمال این می رود سنگینی نعششان بر سرم آوار شود. هیچ رابطه ی قابل اتکایی در زندگی ام ندارم و با ناله و قناعت زندگی و آینده ام را می سازم.. عزیزان من محتوای زندگی پوچ و آشفته ی مرا بدرود گفته اند، دفتر مرا بسته اند و پا بر رکاب مادر بودن، همسربودن و خوشبختی نهاده اند.

هنوز نقاب میزنم.. هنوز دروغ می گویم.. هنوز آینده را ده سال دیگر می بینم.. هنوز سرمایه ام جمع نمی شود.. هنوز تابوشکنی می کنم و عذاب وجدان می گیرم.. هنوز با خدا قهرم.. هنوز روح کثیفم را با دستمالی کثیف لکه گیری می کنم.. هنوز خط می زنم.. هنوز می ترسم.. فکر و خیال اروتیک او همیشه در ذهنم می ماند! کوتاه نوشتن را دوست دارم اما چه کنم که از آن عاجزم..