اول خونه هاتو می بندم که نتونی توشون بشینی.. بعد با کینه ها و عُقده هام تک مهره هات رو میزنم و به جاش مهره های خودم رو میچینم،. وقتی شش تا خونه رو پشت هم بستم حس پاک عشقم به تو رو پشت خونه ها حبس میکنم و بازی رو دست می گیرم.. وقتی قدرت دست من افتاد میخوام اونقدر بازی رو ادامه بدم تا مارست کنم، اما دلم نمیاد مهره های زندانیت رو بزنم.. مهره های زندانی تو خود به خود مُردن و تو سالهاست که حسی به من نداری و من برنده ی یک بازی ام که رقیبی ندارم.. خودمم و خودم!

سرم گیج میره.. قدیما تو بغلم می نشستی و با فکر هم مهره ها رو حرکت میدادیم، هروقت که جفت می آوردیم قبل از اینکه مهره ها رو روی هم بذاریم لب هامون رو روی هم میذاشتیم، بُرد و باختمون هم با هم شریک بودیم اما حالا چند روزه که صبح تا شب دارم با تو تخته بازی میکنم.. کاش میشد ببینم چهره ی اونی رو که داره به جای تو با من تخته بازی میکنه!!