Invisible Love
صبح تا شب این شده کارم که واسه ی چشات بیدارم
تو خدای عاشقایی، تو تموم کس و کارم
چشمامو هم میذارم و سعی می کنم مثل یه آدم معمولی واسه چند لحظه نبودت رو تصور کنم، میخوام احساس کنم که نیستی و کمی به کارای دیگه م برسم ... لرزش پلکهام اولین اتفاقیه که میفته، پشت چشمای بسته م فقط تو رو می بینم، پس چشمامم باز می کنم که بهونه ای نمونه و همزمان رعشه ای به تنم میفته، دو سه قطره اشک به نظرم شورتر از خون دلم در اثر فشاری که به پلکهام آوردم میاد پایین و دست آخر همه اینا تبدیل میشه به بقضی که توی گلوم جا خوش می کنه و با هر نفس عمیقم نه تنها نمیشکنه بلکه میشه یه درد بی مرهم که با هر نفس دردش توی سینه م می پیچه و لحظه به لحظه از زندگی سیرم می کنه.
صدات تو گوشم زنگ می زنه، از بیان یه حس واقعی عاجزم می کنه و چیزایی که می نویسم قطره ای از این دریا رو هم شامل نمیشه، یه صدا که مدام حرفهای دوست داشتنی و متناقضی رو تو گوشم زمزمه می کنه، شایدم "بچگونه" که در اینصورت مقصر نه تویی و نه من. مقصر همین احساس بچگیه که من دوست دارمش، بیشتر دلم میخواد با همین دیوونه بازی هام سنم بالاتر بره و بیشتر از همه اینا زود تموم بشم، اونوقت با خیال راحت سرمو روی دامنت بذارم و به آشیون لب هات دست درازی کنم. با چشمای خمارت حرف بزنم و راز دلت رو بتونم توشون بخونم، بهم نگاه کنی و لبخند بزنی، بگی اومدی تا همیشه پیشم بمونی.

خستگی نه! خستگی تو کار نیست، با من از محالات حرف نزن ... مگه تو خودت بعد از این همه سال عشق پاکی که تجربه کردی ازش خسته شدی که از من انتظار داری بعد از این مدت کم بگم دیگه نمی خوامت، دیگه دوستت ندارم. باور کن جایگاه خودمو گم نکردم، گناه من چیه که دلم کسی رو میخواد که همجنس خودم نیست؟! گناهم چیه که عشقم ساده ست و خارق العاده نیست؟! اگه دلت میخواد بشنوی باشه ادامه میدم: قبول دارم که قصه ی من و تو یه بازی کودکانه بود و بس، حالا اگه من بازنده م تو منو ببخش ...
امروز، بیست و سوم اسفند روزیه که تو یادم انداختی، روزی که دل عاشقم واست لرزید، روزی که هردومون بچه شدیم، روزی که بهم ثابت شد بدترین درد دنیا برام دوری از توئه. ناکردار مثل سم می مونه، یهو می گیره می کشه آدمو ... یکسالگی عشقم رو دارم تنهایی جشن می گیرم، چقدر سخته تنهایی جشن گرفتن ............
یه وقتایی پیش خودم میگم کاش به حرف ف.... که مدتها قبل بهم گفته بود گوش میکردم و یه مدتی تنها میذاشتمت تا شاید خودت برمی گشتی، شاید اون موقع یه مدت تنهایی واقعاً برات لازم بود، اما باور کن نمی تونستم، همینطور که الان نمی تونم، اونطور نقش معشوقه بودنت تو دلم کمرنگ میشد و نمی تونستم باهاش کنار بیام، نذار پای خودخواهیم، بذار پای عشقی که جز با خلوص نیت بهت نداشتم. یه وقتایی هم که میام مثل یه آدم عاقل به حس بینمون نگاه می کنم، با وجود اتفاقاتی که بینمون پیش اومده می بینم باید هرچه سریعتر تمومش کنم اما بازم نمی تونم.
عشقت مثل خون توی رگهای بدنم جاریه، نفسم جز به آرزوی داشتنت بالا نمیاد، واسه فراموش کردنت خیلی دیر شده، برام زیباترینی، نمی تونم جای خالیتو تو دلم با کس دیگه پر کنم، عطر تو رو میخوام نه شکوفه های دستچین شده رو، نمی تونم تنهاییتو ببینم، نمی تونم دلتنگ ببینمت، میشکنم! خودت منو بشکن، نذار دیگران غرورمو بشکنن! نمی تونم با غم تنهات بذارم، نمی تونم به خودت بسپارمت می دونم مراقب خودت نیستی، چی میشه دلت مال من باشه، دلی که تا حرفی از دلت میشنوه فقط می لرزه ...
پ.ن: چقدر تنهام، چقدر خسته، چقدر پررو!!! عشقمم یکساله شد. ![]()








جواب او در برابر این ادعا که شاید مالک چیزیست، جواب نبود،