وقتی نیستی من خیلی خوارم
روز میلاد:
مطلبی با عنوان بالا می نویسم و برخلاف سایر نوشته هام چون این یکی رو برای تو نوشتم ویرایشش هم می کنم، از وقتی بیدار شدم فراموش کردم امروز چه روزیه و بعد که یادم میاد هرچی تلاش می کنم نمی تونم خودمو متقاعد کنم که با "نامه ای پُر از دلتنگی" تولدت رو بهت تبریک بگم. مدتیه از دلت دور موندم و حتی دلم نمی خواد با دلتنگی های مسخره ای که روی این صفحه حک میشه ناراحتت کرده باشم ... آخه نازنینم روز تولد تو روز تولد تموم خوبی هاست، تموم زیبایی ها، تموم غنچه ها و شکوفه ها ... تولد تموم دل های بی تابی که از اول سال منتظر وصال چنین روزی بودند و براش لحظه شماری می کردند ... و تو عزیز دل! فرشته ای که خدا عوض دو بال دلی پُر از سخاوت بهت بخشیده، فرشته ای که اونقدر زیبایی داره که می تونه پرنورترین ستاره ی آسمون باشه، اونقدر باهوش که می تونه شاگرد اول دانشگاه باشه، اونقدر مهربون که هیچوقت از خوبی ها و کمالاتش کم نمیشه و اونقدر عزیز و تودل برو که می تونه خاطرجمع باشه اگه روزی خدای نکرده از روزگار دلش بگیره و خاطره هاش ابری بشه، چشمی تاهمیشه چشم براه اومدنش و دلی هست محرم و مشتاق اسرارش ... این میشه که "نامه ی پر از دلتنگی" رو تا می کنم و توی جیبم میذارم و از ته دل داد می زنم: آهای آدما همچین روزیه که عشق من پاشو به دنیاتون گذاشته، نبینم کسی مزاحم فکر و دلش بشه، نفهمم کسی بش چپ نگاه کرده! ع.... جونم تولدت مبارک باشه، ایشالا تا وقتی می تونی بی نیازیت رو به رخ همه بکشی عمر کنی، نمی دونی بعد از این همه مدت چقدر خوشحالم که هنوز عاشقم، عاشق تو! از اینکه هیچی از این نیروی عشق و احساسی که بهت دارم در من کم نمیشه ... عشقم، گلم، عسلم، صنمم، تولدت مبارک!![]()
![]()

شب قبل:
دیشب یه نفر بخاطر تولد تو به من هدیه داد، انگار با یه نیروی ماورای طبیعی از درونم آگاه بود، مثل اینکه خبر از افکارم داشت و شاید به خودشم الهام شده بود، نمی دونم ... حالا به نظرت چی بهم داد؟ چی؟ نشنیدم بلندتر بگو؟ نمی فهمم داد بزن! هان؟ آها، نه اون نه، یه چیز دیگه ... چیه کم آوردی؟ نمی تونی حدس بزنی؟ باشه خودم میگم بهت، اون "تو" رو بهم داد، نه نه اشتباه نکن منظورم خدا نیست، دیشب واقعاً یه غریبه "تو" رو به من داد، یعنی یه نفر که روز تولدت رو می دونست کادویی بهم داد که وقتی بازش کردم داخلش "تو" بودی، باور کن سر به سرت نمیذارم ... نه بابا دروغم کجا بود؟! به خدا نمی خوام دست بندازمت، به جون خودت همین اتفاق برام پیش اومده و توضیح بیشتری هم ندارم که بدم، فقط چند دقیقه بهت خیره شدم و بعد "تو" رو به اون پس دادم، چون از یه طرف اگه می خواستم قبولت کنم هروقت چشمم بهت میفتاد مثل همون لحظه تر میشد و حسابی ضایع می کردم و اگه می خواستم "تو" رو ازش بگیرم و به خودت هدیه ت بدم اولاً که طرف حسابم استرس روبروشدن با خودت بود که نمی تونم از پسش بربیام و دیگه هم اینکه تو که به "تو" نیاز نداری. تو یه دونه ای و اون یکی "تو" یه آینه از خود تو. بازم چند لحظه بهت خیره موندم، در همون حال که نشسته بودی گونه تو بوسیدم، از خالقت تشکر کردم و بعد تو رو به خودش سپردم و ازش خواهش کردم مراقبت باشه تا روزی که دوباره دلت منو بخواد و بتونم به خودت بسپارمت.
جواب او در برابر این ادعا که شاید مالک چیزیست، جواب نبود،