بیست و پنج تا یلدا برای بیست و پنج سال زندگی من همیشه کم بوده.. می دونی بعضی از مردم مرگشون رو جعل می کنن، اما من زندگیم رو جعل می کنم..

من.. کودکی هستم که دوسالم شده اما هنوز اسم ندارم و با هر اسمی سرم را بر می گردانم..

من.. دروازه بان ناشی ای هستم که پشت هم ضربات روحی می خورم..

من.. تماشاچی ای هستم که همه خاطرات گذشته ام را مدتها قبل در یک فیلم سینمایی تماشا کرده ام و یادت هست.. و یادم نیست..

من.. شبیه یک بندباز ناشی ام که همیشه رو طناب بندباری تعادل خودش رو از دست میده..

لحظات خوب من با لجنزار تنهایی امروزم چه سنخیتی می تونست داشته باشه؟ نوشته هام کو؟؟ احساساتم کو؟؟

یکی بهم گفت "هیچکس برای من او نمی شود.. حتی خودش!"

آدمک کجای قصه ای؟ هنوز روزی دو پاکت سیگار می کشی و شب ها تنها فیلم تماشا می کنی؟ هنوز سخت ترین کار دنیا برات مرتب کردن خونته؟ هنوز نیازهات رو انکار می کنی و دل می شکنی؟ هنوز خراب می کنی و نمی سازی؟ هنوز با داروهای فاسد و تاریخ گذشته زخم ها رو مرحم می کنی؟

آه.. یلداتون مبارک غریبه ها.. امیدوارم شب اول زمستون تنها نباشین.. اصلن فرقی نمی کنه با کی باشین.. فقط تنها نباشین..

مثل من..