ریسمان

پروانه ی من در توری افتاده که عنکبوتش سیر است، نه می تواند پرواز کند نه بمیرد..

یکی از مسائلی که بهم امید به زندگی میده اینه که شدم تکیه گاه و مونس آدمایی که برام ارزش دارن.. این آدمایی که میگم منظورم فقط م و ن دوست دخترام که جای خالی ب رو برام پر می کنن نیستن.. از بیرون گود که می بینم س، ف ، ی، ب، ه ، س، ا، ن، ش، ه با وجود اینکه شوهر داره و گاهی حتی خود ب کسایی هستن که توی مهمترین تصمیمات زندگیشون دخالت داشتم.. باور کنید کار خاصی هم نکردم، فقط حرفشون رو شنیدم و اولین راه حلی رو که به ذهنم رسیده دادم.. اکثرن از روی بی حوصلگی یا نعشگی.. چون همشون دخترن، نخواستم موقعیت خودم رو پیش م و ن به خطر بندازم.. اما همین که زنگ می زنن و حالمو می پرسن برام ارزش داره.. یا اونا زندگی ساده ای دارن یا من انقدر به سختی عادت کردم که مشکلات زندگی اونا رو مشکل نمی بینم، اسمشو مسئله میذارم که مسئله هم قابل حله.. تازه چندتاشون از طریق من با هم دوست شدن.. بفرما کسکشی هم کردم..

دیشب خواب مامان بزرگ رو دیدم.. خواب دیدم دوباره مُرده.. دوباره همه چی رو سرم خراب شده بود.. دوباره ستون های بدنم لرزیده بود..  یاد اون شبی افتادم که .... چقدر بده آدم خواب تجاوز به اونی که دوستش داره رو ببینه.. عملن هیچ کاری نمیشه کرد، نه تو خواب نه بیداری.. حتی تو بیداری برای کسی تعریف کنی مسخره میشی، تصورش کار سختی نیست.. فقط نگرانی تا مرز جنونه که سراغت میاد.. دیشب انقدر سرم با م و ن گرم بود که یادم رفت جواب ب رو بدم.. نمی خوام تو چشمم کمرنگ بشه، عشقی که سالها همه چیزش از نجابتش گرفته تا زمان و فرصت هایی که داشت رو پای من گذاشت و دست آخر از کارام خسته شد.. هرچقدرم تو چشم دیگران هیچ نباشه برای من دنیای آرامشه.

خط کش ب

چقدر دوست دارم تو رو.. ناراحت نشو از اینکه دورو اطرافم دختر زیاده.. یا باهاشون سکس کردم و دیگه حسی بهشون ندارم یا که جایگاه اجتماعیم نسبت بهشون طوریه که کلن حس سکسی بهشون ندارم.. به همشون هم به جز س دروغی میگم بیشتر از یه دوست دختر برام ارزش دارین.. س واقعن تبدیل به یه عضو خونواده من شده.

تو اما خیییییلی خوبی.. با خط کشم که سنجیدمت نود درصد اون چیزایی رو که می خواستم داشتی.. وقتی لبخند می زنی، وقتی غرورتو به رخ همه می کشی و منو از خودت می دونی، وقتی از روی مانتو خودتو بهم می چسبونی و دستمو می گیری می کشی شهوتم بیداد می کنه! دلم میخواد زودتر یه سکس لاو باهات داشته باشم.... فکر نمی کردم به جز م (خانم وکیل) دختر دیگه ای بتونه به اندازه ی ب منو ارضای احساسی و جسمی کنه اما مطمئنم تو هم می تونی! تو خیلی بیشتر از خانم وکیل به ب شبیهی.. امیدوارم اینکه دوسال ازم بزرگتری فکرتو مشغول نکنه.. امشب به خاطر تو جواب خانم وکیل هم ندادم تا خوابش برد.. هردوتون رو دوست دارم.. ای کاش هیچوقت دستم پیش هیچکدومتون رو نشه.. با وجود داشتن شما دوتا جای خالیشو کمتر حس می کنم.

غم گریز

پارت یک:

س ازم قول گرفته از فردا یه تصمیم درست بگیرم.. س جزو آدمای خوبیه که باش برخورد داشتم.. س دوازده سال اعتیاد شدید داشته و چند روز قبل تولد سه سالگیش بود.. س زندگی دوباره ش رو مدیون انجمن می دونه.. س این روزا زیاد بهم زنگ می زنه.. میگه هرروز هفت صبح با هم بریم انجمن و بعد بریم سرکار.. من و س یه جا کار می کنیم.. من و س بعد از یه دعوا با هم صمیمی شدیم، زمانی که من مانیتو ال سی دی رو توی صورت طرف دعوا زدم س هم یه سیلی پای گوشش گذاشت.. س خودش رو خیلی به من نزدیک می دونه و مرتب تشویقم می کنه، با اینکه بعد از این همه مدت کار خاصی براش انجام ندادم.. حتی در مورد فردا هنوز تصمیمی نگرفتم..

پارت دو:

ح دوستیه که بیشتر از نصف عمرمون رو با هم بودیم.. ح شرکت معماری داره و پدرش یکی از نماینده های مجلسه.. ح رو من نهایتن سالی دوبار می بینم و اصلن داخل آدم حسابش نمی کنم.. ساعت دوازده شب با ح توی پارک نشستیم.. شب های جمعه جمعمون خلوت تر از شب های دیگه ست.. مدت هاست بدون عینک شب سوار آسانسور نعشگی نشدم، نور شب بیشتر از نور روز چشمامو اذیت می کنه.. ح بعد از گرفتن چند کام بی مقدمه یه حرف غیرمنتظره به من می زنه و میگه ب فقط به تو می داده یا به کسای دیگه هم میداده؟! خون جلوی چشممو می گیره، پای خماریش میذارم، میگم متوجه هستی چی داری میگی؟ میگه کسشعر نگو شما که چهار ماهه با هم نیستین و میخواد پِیشو بگیره که من اجازه ی این کارو بهش نمیدم! کسی که به هیچ وجه در جریان زندگی من نیست چطور میتونه اجازه دخالت به خودش بده.. با چه رویی؟! دیگه کشیدن رو ادامه نمیدم.. به سنگ فرش های پارک زُل زدم.. رفت و آمدهای دورادور خونوادگی اجازه عکس العملی جز حرف رو به من نمیده.. بهش میگم: تو آدم احمقی هستی! مثل عقب افتاده ها رفتار می کنی.. حتی یادت ندادن با دوست قدیمیت چطور حرف بزنی.. اگه من می خواستم مثل تو فکر کنم جوابت رو اینطوری نمی دادم.. من نباید ب رو با تو روبرو می کردم که الان به خودت اجازه بدی همچین گُهی بخوری.. خواهر تو هم می تونه جنده باشه! از کجا می دونی تا حالا به چند نفر داده؟ دوستی ما تموم شده ست.. دیگه به من زنگ نزن! به جای اینکه بهش بر بخوره بازم میخواد پِیشو بگیره.. عذرخواهی می کنه.. حس تنفر بهش دارم، می دونم اگه چند دقیقه بیشتر اونجا بمونم اتفاق خوبی نمیفته.. علفو رو سرش می ریزم و میرم..

برای شما

من اینجا مخاطب خاصی ندارم، اگه می خواستم داشته باشم مثل فیس بوک جنده ش می کردم.. اینجا همه ی حرفایی که می زنم دروغه! کل لحظات زندگی من دروغه.. رد شدن من از آزمون ساده ی زندگی دروغه.... اگه راهی داشتم بلاگم رو برای شماها فیلتر می کردم، اینجا بالا آورده های من از زندگی به ظاهر گل و بلبلمه که ثبت میشه و نظر هیچکدومتون مهم نیست! روزمرگی روزاییه که هنوز رو پای خودم وایسادم.. پس نظرتون رو توی دلتون نگه دارید.. حتی خوندنشون رو هم بهتون توصیه نمی کنم چون این بلاگ پوره ی ناامیدیه.. مثل کوباین، مثل فروغ.. اگه آدم خوبی هستی دچار اختلال شخصیت میشی و اگه آدم بدی باشی تبدیل به مادرقهبه ترین آدم میشی.. دیوار مادرقهبه بازی بلنده و من رو نوک این دیوار وایسادم.. من کسی هستم که ...... رو با سرنگ تو رانی تزریق کردم و به خوش هیکل ترین داف دانشگاهمون دادم و بعد باش سکس کردم.

دلم می خواد بعد از اینکه نسلم منقرض شد هر مغز بیماری گذرش به اینجا افتاد از کارهای احمقانش کمی کم بشه.. البته تو نمی فهمی من چی میگم!! اعتیاد و عمل و تاثیرات همیشگیش که حتی از فکرشم وحشت داری، کاش اون دروغی بود که یه روز رنگ صداقت از زندگیم پاکش می کرد.. کاش اون خوابی بود که قبل از اینکه به این روزا برسم ازش بیدار می شدم..

شمایی که می خونین و نظر نمیدین و تیکه ش رو جای دیگه بهم میندازین بدونین می نویسم که آروم بشم، نمی نویسم که شما بخونید، این عادت بچگیمه که بنویسم.. می نویسم که سراغ اون نیم گرمی که یکساله تو جیب پیرهنم تو کمد لباسمه نرم.. تویی که نمی تونی تشخیص بدی چقدر نوشته هام راسته، چقدرش دروغ.. تو ساده ترین آرزوی منو زیر پات له کردی.. مسخره م کردی و باورم نکردی، من از تو توقعی ندارم.. حضور تو زندگی هر پسری رو نابود می کنه.. تو شروع نابودی من بودی.. امیدوارم یه روز دردو حس کنی!

Help me

حس منو بگیر.. لمس کن.. قبلش یه چیزی دستت کن که بهت سرایت نکنه.. وانمود کن که گول ظاهرمو خوردی که مهربون شدم، فردا ممکنه همینم نباشم! نبضمو نگیر، اذیت میشم.. انگار با انگشتات بینیم رو فشار میدی و راه نفس کشیدنم رو می بندی.. زیاد بهم نچسب، لذتی برام نداری فقط گرمم میشه.. برعکس پیشونیم سردٍ سرده.. حتی اگه دستتو روی صورتم بکشی گرمایی حس نمی کنم..

هرکی ازم می پرسه میگم یکسال و نیمه پاک پاکم اما هنوز نتونستم مرد و مردونه یک هفته کنار بذارمش.. اهل درد دل نیستم .. غیرمستقیم باهام حرف بزن مثل خانم وکیل چون من به کمک نیاز دارم.

راه فرار؟

از من غم می باره.. از غم درد می باره.. تو دلم گفتم روم نمیشه بهت زنگ بزنم اما تو فراموشم نکن.. آدما رو با تو می سنجم و از هرکسی که حسی بهش دارم به تو می رسم.. از هر بی راهه ای..

دیگه عشق به من هجوم نمیاره که بخوام راه فرارم رو بهونه کنم.. با این راه فرار به بیراهه ی زندگی رسیدم.. به قول داریوش خواننده بسکه زندگی نکردیم وحشت از مُردن نداریم.. از ته دل که می خندم سنگینی دردمه.. ابتکار جسممه.. اصطحلاک روحمه..

پنیربازی

بهم ميگفت اين پنير چيه مي كشي؟! به جاش برو هايپ بخور.. كتاب بخون.. اما آخه انرژي من كه اينطوري خالي نميشه.. طفلكي احتمالن دوزاريش افتاده بود كه زياد تو چاله چوله رفتم.. گفتم ببين من يه بي عُرضه، يه آدم هميشه وابسته به قرصم.. ميشه گفت جدايي از عشقي كه حتي وقتي پول نداشتم پول موادمم از اون مي گرفتم دليل موجه خوردن قرصام بود.. الانم كم مي كشم چون خنگ شدم پنير بسّمه!

شب هاي محرم با دختر پسراي محل تو پارك محل جمع مي شديم.. مي كشيديم و حرفاي قلمبه سلمبه به هم مي زديم و از بوي هم لذت مي برديم.. هه، يادش بخير هرشب من پادشاه بودم مخصوصن وقتي با اون دامن مشكي انداميش رو هم 69 مي خوابيديم.

رابطه دوستيمو با يه خانم 45 ساله به Love تبديل كردم.. نه تنها ماشين و خونه ش، احساسشم از من سرتره! ناخن هاشو لاك مشكي مي زنه.. شالشو از پشت گوشش رد مي كنه.. لاغر و خوشكله و تيپ هاي خاص مي زنه.. لباس هاي مشكي جذب مي پوشه.. همونجوري كه من دوست دارم! چين و چروك هاي صورتش رو دوست دارم.. مغزش مثل من بيمار نيست.. فقط جسمش نيست كه آرومم مي كنه، حتي صداش بهم آرامش ميده.. بار اول كه سوار ماشينش شدم عينك آفتابي رو چشماش بود، فكر مي كردم فقط دو سه سال ازم بزرگتره، بعد كه بهم گفت چند ماه قبل در اثر تصادف كتفشو عمل موقت كرده، من گفتم تا جووني و خوشكلي بايد تو يه درمانگاه خوب كتفتو عمل كني.. عينكشو داد پايين و پرسيد من جوونم؟! و من گفتم تو خيلي خيلي خوبي!

خنده ی دختر

هیچی یادم نمیاد.. هیچکی یادم نمیاد.. رو مبل نشستم، لب تاپ روی پام.. سیگار روشن توی دستم، ریسه میرم اما نمی خوام بخوابم..

از صدای خنده ی دختر متنفرم.. در هر حالتی برام آزاردهنده ست.. این خنده خنده ی خوشحالی نیست، خنده ی مسخره کردنه.. خنده ی چندش ابهاماته.. خنده ی انفجار فحش هاست.. خنده ی التهاب بیضه هاست! حتی لبخند نیست، حتی شبیه به خنده های من نیست.. خنده های من که م اسمشو خنده ی درد میذاره و استدلالشم اینه که من برای این می خندم که گریه نکنم.. چندش آور و وحشتناکه توی گوش من صدای خنده ی دختر!ا

یادآوری لحظات سکس تو نعشگی حتی از انجامش شیرین تره.. صفحه ی بعد زمانی که این مدل خنده ی عذاب آور با فکر به لحظات سکسم ترکیب میشه دلم میخواد همونطور که لخت مادرزاد تو بغل هم خوابیدیم، برش گردونم به پشت.. سیگارمو روشن کنم، لذت سکس رو با سکس از پشت یکطرفه کنم، اونقدر درد بکشه و من از شهوت زیاد شصت پام رو توی دهنش فرو کنم.. کام بگیرم و ادامه بدم.. ارضا بشم و توش بریزم اما بیرون نیارم.. با دست چپم هر دو دستش رو از پشت قفل کنم.. سیگارمو روی باسنش خاموش کنم تا همیشه جاش بمونه و یادش بمونه به کی داده!!

روزای جالبیه.. بگی نگی بهم خوش میگذره.. مخصوصن بعد از رنگ آمیزی خونه ب برام دعا کرد یا زود خوب بشم یا بمیرم! این بهترین دعایی بود که توی زندگی کسی برام کرد.

دكمه ي گوه خوردن

بايد مي نوشتم! چون ننوشتن برام مثل روح خوره ي تدريجي شده بود.. تو حالت عادي نمي تونستم، پس بايد نعشه مي كردم.. فس مي شدم.. تا اون حد كه تو گرماي تابستون توهم سرماخوردگي به سرم زده بود..پس كجا بود؟ دست پُر اومده بودم تا بهاشو بپردازم.. چه مناقصه ي ننگيني بود.. حرف زدن كه ترس نداشت.. با صداي موزيك انجمن روح از تنم جدا ميشد.. حواسم پرت بود.. عطر عود جنگل باروني تو بينيم بود كه خوابم برد.. چه آروم.. آغوش خدا رو حس مي كردم حتي گرمتر از آغوش ب.. خدا لاتين حرف مي زد.. مي فهميدم حتي مكث بين واژه هاشو..


م رو بعد از اين همه سال تا به حال ناراحت نديده بودم.. به قول خودش تنها راه ايده آل شدن اوضاع فشاردادن دكمه ي گوه خوردن بود، عقيده داشت همچين دكمه اي رو براي همچين مواقعي گذاشتن.. اما من كه دكمه اي نمي ديدم چطور فشارش مي دادم؟! چطور اون مي ديد و من نمي ديدم؟! و اگر حقيقتن دكمه اي در كار بود اونقدر دير و محكم فشارش داده بودم كه سيماشم زده بود بيرون.


حتي ميلي متري هم توي بدنش نبود كه با بوسه هاي من آلوده نشده باشه.. توي يه كوير بن بست دنبال روی سیاهش مي گشتم.. لبمو كه بوسيد عطر تنش وجودمو مي گرفت، برام فرقي نمي كرد بوسيدنش از روي دوست داشتن بود يا هوس.. دوست داشتنشو كه خراب كرده بودم، هوسش بود كه جاي چنگاش رو تنم باقي مونده بود.. بليط هواپيما رو گرون خريدم كه به موقع به مقصدم برسم، اونقدر بهم اطمينان داشت كه وقتي به مقصد رسيدم پول بليط رو ازم گرفت.. دستاشو از پشت با طناب بستم.. نمي تونستم تو اون حالت ببينمش، مي ديدمش خودمو خراب مي كردم..


بعد از يه روز بي غذايي نه گشنه بودم نه تشنه.. نعشه بودم و حتي اسم نزديكترين دوستام يادم نميومد.. حتي شماره ي خونه رو فراموش كرده بودم، زنگ زدم بهش تلفن خونه رو ازش گرفتم، فكر كرد مسخره ش مي كنم اما من مسخره ش نمي كردم!!!! پيشونيم سردِ سرد بود، به خاطر من ساعت 2 شب از خونه اومده بود بيرون اما من سرش داد مي زدم.

سیگار و چایی

لخت خوابیدم.. لحظه ی بیداری همونطوری لخت توی پارک بالای بوستان، همون پارکی که ازم خواست دیگه نرم، نشسته بودم.. بعد از یه کشمکش کاری با یه وکیل دیوونه تمام دیروزم به خاطرش از بین رفت.

الان داشتم فکر می کردم تو این بازار چیزی نمونده اوضاع پولیمم تخمی بشه، بعد گفتم نه کُلن اوضاع زندگیم تخمی شده اینم یه بخششه.. تو شرایطی که حتی دشمنام دلشون به رحم اومدهُ خودم منتظر شکستنمم.. معده خالی و سیگار.. صبحونه هم که نیست، پس زحمت خوردنشم ندارم.. هیچکی هم که جواب درستی این روزا بهم نمیده..

تو خیابون از کنار یه ساختمون چندین طبقه رد می شدم که یه سُرنگ مصرف شده با سوزنش افتاد جلو پام، یاد روزایی افتادم که .... لعنت به اون دو نفر.

هفت صبح جمعه

جواب چی رو می خواستی بدی لعنتی؟ از من انگل چه توقعی داری؟ این کابوس تلخ جبران کدوم رویای شیرینم بود؟ سلامتی ای رو که از دست دادم یا پس اندازی که تا ریال آخرش رو پای کوک و تل بگا دادم؟ قدرت و اعتبارم رو که حالا به کینه و نفرت دیگران از من تبدیل شده؟ مکث کن بابا! عمودی ریدی بهم، بوی گُه گرفتم.

تو کوه باهام قرار گداشته بود، می دویدم که زودتر از اون برسم که حتی نذارم یه ذره هم دلش ازم چرک بشه.. س یکی از دوستای خیلی دورم اونجا نشسته بود، نمی دونم اونجا چیکار می کرد تو روز به اون مهمی؟! سلام کردیم.. هنوز نرسیده بود.. منتظرش بودم.. می دونستم با یه لحظه آغوشش بوی گُهم میره و عطر تنش رو تنم باقی می مونه..

رسید.. رسیدن!! مخصوصن پاشنه بلند پوشیده بود که قدش رو از من بلندتر نشون بده.. سلام کرد.. با کراهت باهام دست داد.. قفل کردم.. خفه شدم.. قرار دونفرمون سه نفره شده بود.. طوری وانمود می کرد انگار که من ازش خواسته بودم بیاد.. س مثل آدم های بدبخت و ته خطی بهم نگاه می کرد.. حرفی برای گفتن نداشتم.. می خواستم فحش خوار و مادرو بکشم، دعوا کنم، اما نه نمی شد.. چه عذابی.. مدت ها پیش تلفنی بهش گفته بودم اگه یه روز دوست پسرت رو ببینم با احترام با هردوتون سلام می کنم اما فقط اینو گفته بودم که اون لحظه آرومش کنم.. فکر نمی کردم این کارو با من بکنه.. امتحان مسخره ای داشت ازم گرفته میشد.. امتحانی که قبولی و مردودیش، مردودی بود.. یه پسر بلندقد و قوی هیکل که تو فکر بیمارم فقط با یه تیزی می تونستم کارشو بسازم..

یه اتاق اونجا بود.. وقتی دید لال شدم و حرف نمی زنم با من خداحافظی کرد و من حرف داشتم.. بی خیال حرفایی که تو دلم جا مونده.. بعد از خداحافظی با من به طرف اتاق رفتن.. پسره دستشو رو کمر ب گذاشته بود تا قبل از خودش ب رو به داخل هدایت کنه.. من شده بودم ترکیبی از جنون و خشم و بقض.. کفشاشو درآورد که بره داخل و دری که پشت سرش داشت بسته میشد.. ــ دیوونه! دیوونه! دیوونه! قاطی کن! قاطی کن! دعوا کن! بمیر! بمیر! بمیر! حمله کردم به طرف در، نذاشتم بسته بشه.. دعوام شد.. چشمامو بستم و تا تونستم زدم.. اما هرکی منو می دید یه جامم سالم نمونده بود.. س اومده بود منو جدا کنه اما.. ب از من طرفداری نکرد.. با اون دل سنگش داشت برام گریه می کرد، نمی دونم شایدم برای خودش گریه می کرد.. اما خفه شده بود و من عذاب می کشیدم..

صبح شد و من دیگه عذاب نکشیدم، چون بیدار شدم.. پارچ آب رو خوردم و رو سرم خالی کردم و فریاد کشیدم تا فرشته ی مرگ آهسته صحبت کردنم رو بهونه نکنه.

پ.ن: بی ربط به پست قبل نبود، به قول م فقط یه تذکر بوده، همین.

War

هميشه بي دليل فكر مي كردم با اين حس بايد جنگيد: حس جنسي به زن شوهردار.. باورهاي سابق خودم رو خُرافات می دونم وقتي همچين جنگي رو بي دليل مي بينم كه البته حس خوبي به من ميده.. س با وجود دختربودنش منو تاييد مي كنه.

امروز حين كار با زوجي آشنا شدم كه اندام هاي زنه فوق العاده برام تحريك آميز بود، چندبار كنارم ايستاد و من که دليلي براي جنگ با خودم نمي ديدم با نگاه هاي معني دار ازش پذيرايي كردم طوري كه براي پيگيري كارشون علاوه بر شماره همراه همسرش، همراه خودش و ثابت خونه رو هم به من داد و مني كه شماره همكلاس هام رو هم با كراهت ذخيره مي كنم با اشتياق تمام شمارش رو ذخيره كردم و البته كارتم كه تو دستش بود...

پ.ن: شايد ادامه داشته باشه.

فقط خستگی

عصبي شدم، مودم dial up ام انقدر بگير و نگير داشت كه كوبيدمش به ديوار، نمي دونم خورد شد يا نه فقط الان پشت بخاري افتاده.. مصرفم كم و زياد ميشه، زياد كه ميشه زود خسته ميشم، دو سه ساعت كار مي كنم خوابم مي بره، پام درد مي گيره.. كم كه ميشه عصبي ميشم.. اگه يه روز از همين روزا ديگه آپ نكردم بدونين احتمالن لپ تابمو مو كوبيدم به ديوار.. نه اين دیوار، اون ديوار..!

خستگی و خواب

از عصبانيت و جنون به خستگي پناه مي برم و مي خوابم..

موهام رو بعد از 2 سال از ته زدم تا بلندي موهام تداعي خاطراتي رو برام نداشته باشه! خودكار آبي هم ندارم پس اجبارن امشب با قرمز مي نويسم، فردا بعد از تايپ كاغذ رو پاره مي كنم پس ديگه چه فرقي داره؟! شام ميوه خوردم.. كالج و شلوار و تيشرت خريدم، خريد من خيلي راحته، هه.. هميشه اولين مغازه!

چند شب پيش به ف مي گفتم: مي دوني يه ذره خلاف دارم، سكسم كه خسته نميشم، اخلاقمم بده، يه جورايي مريض روحي جنسي شدم.. شلوارهاي فاق بلند يا پاره با دمپاهاي تنگ مي پوشم، اگه هيچوقت ريشمو از ته نمي زنم نشونه ي اعتراضمه.. نمي دونم چيه من براي اين مردم جالبه؟!

كاش آذرماهي نبودم

وقتي خطرناك ميشم اتفاقاتي كه تو هيچ خونه اي نمي افته از لگدكردن گرون ترين لباس هام، كشيدن دوشاخه ي برق از سيم، با كفش تو همه جاي خونه راه رفتن، به شدت قدم زدن، ريختن زيرسيگاري روي فرش و مبل و حتي سوختن.. طبيعي ترين اتفاقات تو خونه م ميشن و جالب كه تو اون حالت خيلي حق به جانب اين كارها رو انجام ميدم! ظرفي رو كه جاش اشتباهی قرار گرفته به جاي اينكه جابجا كنم مي زنم ميشكونم.

چه حس نابوديه وقتی می بینی اوني كه با تمام وجود دوستش داري ازت مي ترسه!

پسر تکراری

از چی بنویسم بعد از این همه مدت؟ از سال ۸۳ که تو خونه ی مامان و بابا نوشتن تو این دنیای مجازی رو شروع کردم تا الان که سالهاست توی خونه ی خودم در شمال غرب پایتخت؟! تنها زندگی می کنم هشت سالی میگذره.. تا دلتون بخواد اشعار و نوشته های گمشده دارم و متقابلن عذاب وجدانی که شاید تا حالا ازم یه کافکایی، صادقی، چیزی می ساخت..

هنوز منفی می نویسم پس این انتظارو ازم نداشته باشین به خوندن نوشته هام دعوتتون کنم حتی شما دوستای قدیمی که خدا می دونه چه وقتی باید بذارم تا آدرس بلاگاتون رو پیدا کنم اگه باشین، که مسلمن برام ارزش دارین! راستی ۲۴ سالم شده، شاغلم.. دیگه مثل قدیم دستمو با سیگار نمی سوزونم که بخوام عکسشو بذارم اینجا شما ببینین.. به جاش دارم لیسانس می گیرم، لیسانس ادبیات آلمان.. البته کارم به رشته م هیچ ارتباطی نداره.

تایپم کُند شده اما به جاش دوستام زیاد شدن اما هنوز اونی رو که باید پیدا نکردم، بعد از اون ضربه ی عاطفی که شاید تک و توک بش اشاره کنم یه دورانی اعتیاد شدید پیدا کردم، نفهمیدم چطور شد که سر از NA در آوردم.. یه ترم مشروط شدم، کار قبلیم کافی شاپ بود، شده بود ۳ روز پشت هم باز نکردم، از روی فشار عصبی چندتا از دندونام خراب شد، یه شب تو پارک رو کارتون خوابم برد.. بگذریم..درآمد  دارم.. ماشین ندارم اما به جاش یه خونه ی خوب دارم.. از مبل و فرش و در و دیوار خونه گرفته تا گلدون و فنجون های خونه م همه مشکی و سفیدن و بیشتر مشکی!

از ایران قراره برم خیلی زود چون به قول منطقم آدم حتی اگه بخواد دیوونه باشه اینجا خنده هاتم سهمیه بندی میکنن.. هه.. مخصوصن برای منی که اون متخصص اعصاب و روان بهم گفت: تو ثُبات نداری! راستی چرا اینو بهم گفت؟!