بايد مي نوشتم! چون ننوشتن برام مثل روح خوره ي تدريجي شده بود.. تو حالت عادي نمي تونستم، پس بايد نعشه مي كردم.. فس مي شدم.. تا اون حد كه تو گرماي تابستون توهم سرماخوردگي به سرم زده بود..پس كجا بود؟ دست پُر اومده بودم تا بهاشو بپردازم.. چه مناقصه ي ننگيني بود.. حرف زدن كه ترس نداشت.. با صداي موزيك انجمن روح از تنم جدا ميشد.. حواسم پرت بود.. عطر عود جنگل باروني تو بينيم بود كه خوابم برد.. چه آروم.. آغوش خدا رو حس مي كردم حتي گرمتر از آغوش ب.. خدا لاتين حرف مي زد.. مي فهميدم حتي مكث بين واژه هاشو..


م رو بعد از اين همه سال تا به حال ناراحت نديده بودم.. به قول خودش تنها راه ايده آل شدن اوضاع فشاردادن دكمه ي گوه خوردن بود، عقيده داشت همچين دكمه اي رو براي همچين مواقعي گذاشتن.. اما من كه دكمه اي نمي ديدم چطور فشارش مي دادم؟! چطور اون مي ديد و من نمي ديدم؟! و اگر حقيقتن دكمه اي در كار بود اونقدر دير و محكم فشارش داده بودم كه سيماشم زده بود بيرون.


حتي ميلي متري هم توي بدنش نبود كه با بوسه هاي من آلوده نشده باشه.. توي يه كوير بن بست دنبال روی سیاهش مي گشتم.. لبمو كه بوسيد عطر تنش وجودمو مي گرفت، برام فرقي نمي كرد بوسيدنش از روي دوست داشتن بود يا هوس.. دوست داشتنشو كه خراب كرده بودم، هوسش بود كه جاي چنگاش رو تنم باقي مونده بود.. بليط هواپيما رو گرون خريدم كه به موقع به مقصدم برسم، اونقدر بهم اطمينان داشت كه وقتي به مقصد رسيدم پول بليط رو ازم گرفت.. دستاشو از پشت با طناب بستم.. نمي تونستم تو اون حالت ببينمش، مي ديدمش خودمو خراب مي كردم..


بعد از يه روز بي غذايي نه گشنه بودم نه تشنه.. نعشه بودم و حتي اسم نزديكترين دوستام يادم نميومد.. حتي شماره ي خونه رو فراموش كرده بودم، زنگ زدم بهش تلفن خونه رو ازش گرفتم، فكر كرد مسخره ش مي كنم اما من مسخره ش نمي كردم!!!! پيشونيم سردِ سرد بود، به خاطر من ساعت 2 شب از خونه اومده بود بيرون اما من سرش داد مي زدم.