B از من پرسید: "می خواهی بگویی که تو امسال از پارسال عاقل تر شدی؟" گفتم: "بله" چون اینطور بود.

_ "چطور؟ یعنی تو امسال چیزی یاد گرفتی که قبلاً آن را نمی دانستی."

"هیچ، به همین دلیل من عاقل ترم. من یک سال اضافه برای آموختن هیچ صرف کردم."

B خندید، دامیان نخندید.

دامیان گفت: "من نفهمیدم اگر تو به آموختن هیچ ادامه بدهی، زندگی سخت و سخت تر می شود."

_ "آموختن درباره هیچ آن را سخت تر نمی کند، بلکه آن را ساده تر می کند. اما مردم زیادی هستند که مثل دامیان مرتکب اشتباه می شوند و فکر می کنند که آن را مشکل تر می کنند. این یک اشتباه بزرگ است."

او گفت: اگر تو زندگی را هیچ می دانی، پس برای چه زندگی می کنی؟"

_ "برای هیچ."

او گفت: "اما من از اینکه زن هستم، خوشحالم و این هیچ نیست."

_ "زن بودن همانقدر هیچ است که مرد بودن هیچ است." من موضوع را بیش از حد ساده کرده بودم. واقعیت هم همین بود.

دامیان خندید: "پس تو چرا مرتب نقاشی هایت را خلق می کنی؟ آنها بعد از مرگ تو هم وجود خواهند داشت."

_ گفتم: "این که چیز مهمی نیست."

او پافشاری کرد: "یک ایده است که باقی خواهد ماند."

_ "ایده ها هیچ چیز نیستند."

B ناگهان قیافه جدی به خودش گرفت و گفت "بسیار خوب، ما موافقیم، پس تنها هدف زندگی در ..." من حرفش را قطع کردم "هیچ است."

اما این کار او را ساکت نکرد و گفت : "خوش گذراندن تا حدی که ممکن است." حالا فهمیدم که می خواهد چه کار کند. او می خواست که من تشویق شوم کمی پول نقد به آنها بدهم که تا بعد از ظهر آنها را خرج کنند.

B ادامه داد: "اگر ایده ها هیچ هستند" او داشت بخشش را به طرف پول مفت می چرخاند: "و اشیا هیچ، پس به محض اینکه پول به دستت آمد، باید آن را برای داشتن اوقات خوش بیشتر خرج کنی."

گفتم: " خوب این به این معنی نیست که اگر تو به هیچ معتقدی، آن هم هیچ چیزی نیست. تو باید با هیچ طوری برخورد کنی که انگار چیزی است. باید بتوانی از هیچ چیزی به دست بیاوری." این حرف او را بیچاره کرد.

_ "چی؟؟؟"

من حرفم را کلمه به کلمه تکرار کردم، که کار خیلی سختی هم بود. "این به این معنی نیست که اگر تو به هیچ معتقدی، آن هیچ چیزی نیست." علامت دلار از جلوی چشمان B محو شد. همیشه وقتی صحبت مالی پیش می آید، بهتر است که آدم آبستره فکر کند.

دامیان گفت: "بسیار خوب، فرض می کنیم که من به هیچ اعتقاد دارم، پس چطور باید خودم را متقاعد کنم که یک هنرپیشه یا نویسنده بشوم؟ تنها انگیزه کتاب نوشتن من این است که معتقدم در نهایت یک چیزی از کار در خواهد آمد، که اسمم روی آن است یا اینکه هنرپیشه ی معروفی خواهم شد." من به او گفتم: "تو می توانی هنرپیشه ی هیچ بشوی و اگر واقعاً به هیچ معتقدی، می توانی کتابی درباره اش بنویسی."

_ "اما برای معروف شدن آدم باید در مورد موضوعی کتاب بنویسد که مردم به آن اهمیت بدهند. A، تو نمی توانی بگویی که همه چیز هیچ است!" حالا او داشت ناراحت می شد، اما همچنان فکر می کرد. او سعی می کرد راهی پیدا کند که من بگویم که هرچیزی یک چیزی هست.

من تکرار کردم "همه چیز هیچ است."

او گفت: "بسیار خوب، من با تو موافقم."

برگرفته ازکتاب فلسفه های اندی وارهل

ترجمه و تالیف: افروز یثربی